کاش درد

کاش درد
آنقدر کوچک میشد
که پشت میز یک کافه،
مینشست
چای میخورد
ساعتش را نگاه میکرد
و با عجله میگفت
"خداحافظ"
دیدگاه ها (۱)

من آمده ام بدرقه ات "کاش بمانی"این زمزمه ام بود ولی زیر زبان...

تو که نباشی …میان “سر به راهی” و “رو به راهی” هیچکدام نیستم ...

تقدیم ب تمام هم زبانان عزیزم

نازک بدنی! ظریف و نازی! موشی!هم خورد و خوراک و عشقمی! هم نوش...

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

رمان

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

My professor Chapter:2Part:65یونگی:با دست کم گرفتنم فقط باعث...

My professor Chapter:2Part:86هیزل بهت زده ، با اخم غلیظی چشم...

P16آچا داشت فلوتش رو میزد و آهنگ جدیدی که معلمشون بهش داده ب...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط