Part "70"

Part "70"
☆ویو راوی☆
هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هانا و تهیونگ در هم آمیخته بود. هانا هنوز توی آغوش تهیونگ بود و هق‌هق می‌کرد. سنگینیِ اون حقیقت تلخ، شانه‌های ظریفش رو می‌لرزوند، اما بازوان محکمی که دورش حلقه شده بود، بهش پناه می‌داد.
تهیونگ دستش رو به آرومی روی کمر هانا کشید و کمک کرد از جا بلند بشن. جعبه‌ی فلزی رو برداشت، توی ماشین گذاشت و در رو بست.
ته: باید برگردیم عمارت هانا. تا قبل از اینکه کسی بفهمیم نیستیم.
هانا با چشم‌های سرخ و ورم‌کرده نگاهش کرد. ترس مبهمی توی دلش بود:
هانا: اما... اگه میا یا ماریا بفهمن چی؟ اگه...
تهیونگ میان حرفش آمد و با قاطعیت نگاهش کرد:
ته: نترس. تا وقتی من کنارتم، هیچ‌کس جرات نداره بهت سیلی بزنه. قول می‌دم.
☆ویو هانا☆
وقتی به عمارت برگشتیم و دزدکی وارد شدم، سکوت سنگینی همه‌جا رو فرا گرفته بود. مستقیم رفتم توی اتاق کوچکم و خودم رو روی تخت انداختم. تصویر دست‌نوشته‌ی عمو الکس مثل یک فیلم ترسناک مدام جلوی چشمام رژه می‌رفت؛ از یک طرف داغ پدرم، و از طرف دیگر بی‌خبری مادرم، مونا، که بی‌توجه به همه‌چیز صبح‌ها بیدار می‌شد و توی آشپزخونه‌ی اون آدم‌ها کار می‌کرد.
چند روز از اون شب گذشت. فضا توی عمارت به طرز عجیبی متشنج شده بود. ماریا هر روز به بهانه‌های مختلف به پروپاچه‌ی من می‌پیچید؛ شکم بزرگش حالا کاملاً مشخص بود و ماه‌های آخر بارداریش رو می‌گذروند، اما هر بار که تهیونگ توی عمارت بود، رفتارش با من عوض می‌شد و سعی می‌کرد پنهانی به من دلداری بده.
میا هم انگار متوجه تغییر رفتار تهیونگ شده بود و مدام با نگاه‌های شکاک و خبیثانه‌اش زیر نظرم داشت.
یک روز عصر، وقتی داشتم سینی داروهای ماریا رو می‌بردم طبقه بالا، صدای داد و فریادش از اتاق خوابش بلند شد.
ماریا: من دیگه نمی‌تونم این درد رو تحمل کنم! تهیونگ، چرا درک نمی‌کنی؟! این بچه‌ی لعنتی داره زندگیمو نابود میکنه!
سر جابه‌جا شدم و پشت در نیمه‌باز اتاق ایستادم. تهیونگ با چهره‌ای کلافه و سرد روبه‌روی ماریا ایستاده بود.
ته: ماریا، این چه طرز حرف زدنه؟ داری درباره‌ی بچه‌ی خودت صحبت می‌کنی!
ماریا با عصبانیت دستش رو روی شکم برجسته‌اش کشید و پوزخند تلخی زد:
ماریا: بچه‌ی خودم؟! این بچه فقط وسیله‌ای بود برای بستن دهن خانواده‌ها و تصاحب ثروت الکس! من حوصله‌ی این دردسرها و مادر شدن رو ندارم تهیونگ! اصلاً برام مهم نیست چی سرش میاد...
تهیونگ با خشم نگاهش کرد و چیزی نگ 듯. من که پشت در ایستاده بودم، با شنیدن این حرف‌ها تنم لرزید. زنی که حتی به بچه‌ی توی شکمش رحم نمی‌کرد، چطور می‌تونست مادر باشه؟
همون لحظه، ماریا با دیدن سایه‌ی من پشت در، جیغی کشید:
ماریا: کی اونجاست؟!
سریع سینی رو توی دستم جابه‌جا کردم و قدمی به عقب گذاشتم. اما می‌دونستم این شروع یک فاجعه‌ی جدید توی عمارت تاریک الکسه...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

.......//برده ی زیبا//........

پارت 4۴بارونِ ریزی شروع به باریدن کرده بود. هوا سرد و سنگین ...

سلاممم بریم برای پارت شش حمایت شم بآنو/جناب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط