Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.44
(روایت از زبان جونگ کوک)
از اتاق که بیرون اومدم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه.
یه لیوان آب برداشتم و چند لحظه همونجا ایستادم.
چرا حرفش اینقدر توی ذهنم مونده بود؟
«شاید بعضی تغییرها بد نباشن.»
لیوان رو روی میز گذاشتم.
نه.
نباید بهش فکر کنم.
این ازدواج از اول اجباری بوده.
ا.ت حق داره یه روز زندگی خودش رو انتخاب کنه.
منم حق ندارم احساسات خودمو بهش تحمیل کنم.
اما...
صدای قدمهاش از راهرو اومد.
برگشتم.
ا.ت وارد آشپزخونه شد و کتابش هنوز دستش بود.
+چرا اینجایی؟
-آب میخوردم.
+آها.
چند لحظه ساکت موند.
بعد کتابش رو روی میز گذاشت.
+جونگکوک؟
-هوم؟
+تو از ازدواج با من پشیمونی؟
سؤالش غافلگیرم کرد.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
-اولش... آره.
سرش رو پایین انداخت.
+الان چی؟
بهش نگاه کردم.
این بار نمیتونستم دروغ بگم.
-الان دیگه مثل قبل نیست.
سرش رو بالا آورد.
+یعنی چی؟
نفسم رو آروم بیرون دادم.
-یعنی به بودنت عادت کردم. جوجه...
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
+فقط عادت؟ جوجه؟
نگاهم با نگاهش گره خورد.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد سریع نگاهم رو دزدیدم.
-آره.
دروغ بود.
هر دومون میدونستیم.
ولی من هنوز جرئت نداشتم حقیقت رو بگم.
چون اگه اسمش عشق بود، دیگه نمیتونستم به خودم بقبولونم که این فقط یه ازدواج اجباریه..............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.44
(روایت از زبان جونگ کوک)
از اتاق که بیرون اومدم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه.
یه لیوان آب برداشتم و چند لحظه همونجا ایستادم.
چرا حرفش اینقدر توی ذهنم مونده بود؟
«شاید بعضی تغییرها بد نباشن.»
لیوان رو روی میز گذاشتم.
نه.
نباید بهش فکر کنم.
این ازدواج از اول اجباری بوده.
ا.ت حق داره یه روز زندگی خودش رو انتخاب کنه.
منم حق ندارم احساسات خودمو بهش تحمیل کنم.
اما...
صدای قدمهاش از راهرو اومد.
برگشتم.
ا.ت وارد آشپزخونه شد و کتابش هنوز دستش بود.
+چرا اینجایی؟
-آب میخوردم.
+آها.
چند لحظه ساکت موند.
بعد کتابش رو روی میز گذاشت.
+جونگکوک؟
-هوم؟
+تو از ازدواج با من پشیمونی؟
سؤالش غافلگیرم کرد.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
-اولش... آره.
سرش رو پایین انداخت.
+الان چی؟
بهش نگاه کردم.
این بار نمیتونستم دروغ بگم.
-الان دیگه مثل قبل نیست.
سرش رو بالا آورد.
+یعنی چی؟
نفسم رو آروم بیرون دادم.
-یعنی به بودنت عادت کردم. جوجه...
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
+فقط عادت؟ جوجه؟
نگاهم با نگاهش گره خورد.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد سریع نگاهم رو دزدیدم.
-آره.
دروغ بود.
هر دومون میدونستیم.
ولی من هنوز جرئت نداشتم حقیقت رو بگم.
چون اگه اسمش عشق بود، دیگه نمیتونستم به خودم بقبولونم که این فقط یه ازدواج اجباریه..............
ادامه دارد...........
- ۷۱۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط