پارت 135 اخر
پارت 135 اخر
امی هم یک هفته بعد نیکا زایمان کرد بچه اش دختر بود اسم بچه امی شد مایا و اسم بچه دنیکا شد دنی چقدر سر اسم دنیکا و امی حرص خوردن که خانواده ها انتخاب نکن اخر سرم موفق شدن
الان بچه های من یک سال شون شده قربونشون برم من خدا شبیه فرشته ها افریده داشتم نگاهشون می کردم رو مبل خوابیده بودن رایان نشست کنارم
رایان: چقدر اروم خوابیدن انگار نه انگار چند دقیقه پیش خونه رو رو سرشون گذاشته بودن
من:رایان فکر می کنی می تونم مادر خوبی بشم
رایان: هستی
من : دوست دارم به بهترین شکل ممکن بزرگشون کنم
رایان: می دونم که می تونی
بگشتم طرفش
من:رایان می دونستی بهترین تصمیم زندگیمی
رایان: تو می دونستی خدای منی
هر دو خندیدیم یهو شادی بلند شد
شادی:مما
من:بیا بیدارش کردی
شادی :گـو کو
رایان:. نمی توی بگی بابا
من :دخترم اذیت نکنا
یهو شاهین بیدار شد
من :وای خدا اینم بیدار کردی
رایان رفت شاهین بغل کرد
بد یهو داد زد
من:چته
شاهین داشت می خندید
رایان: روم شاشید
زدم زیر خنده
من:بازم بچه می خواهی
رایان: روزی چند بار این روم می شاشه اخه
بچه گذاشت پایین
من:کجا
رایان: می دونی چیه این بچه ها هم مثل خودت سرتق و لجباز و پرو و خیلی بی ادبن منم بچه بودم دیگه اینکارا نمی کردم
پدر جون امد شاهین بغل کرد
پدر جون: ای من قربونت بشم که میدونی روکی باید جشی کنی بیا خودم تمیزت می کنم تازه تو اینقدر دروغ نگو دماغت اندازه پینکویو میشه ها
وای خدا ترکیدم از خنده
بابا شاهرخ :نه رامین جان منم تمیز می کنم
پدر جون :نه تو بچه داری نکردی بلد نیستی
بابا شاهرخ : نه یاد گرفتم
مادر جون بچه از شون گرفت
مادرجون:شما دوتا برین شطرنج باز کتین من به پسرم میرسم هر یک ساعت همش دارین سر اینو شادی بحث می کنید واقعا که
پدر جون :هی خدا بیا برین شاهرخ جان خوب کردی زن نگرفتی پیرت می کنه لعنتی
مادرجون رفت اتاق و بابا و پدرجون رفتن تو حیاط رایان تلفنش زنگ خورد رفت بیرون
منو دخترکم مو ندیم
من:شادی مامان چطوره
شادی فقدر می خندید
من:یکم خوابیدی اما اشکال نداره
فقدر می خندید دستاشو باز کرد تا بغلش کنم
سفت بغلش کردم خدا ارزش تمام سختی هام داشت ارزش تمام بی کسیام ممنونم که بهم این دوتا فرشته دادی ممنونم که منو با رایان اشنا کردی بهم خانواده دادی الان دگه اغوشم سرو نیست اتیش اتیشه
(ممنونم تا اینجا رمان در کنارم بودین 🙏❤)
امی هم یک هفته بعد نیکا زایمان کرد بچه اش دختر بود اسم بچه امی شد مایا و اسم بچه دنیکا شد دنی چقدر سر اسم دنیکا و امی حرص خوردن که خانواده ها انتخاب نکن اخر سرم موفق شدن
الان بچه های من یک سال شون شده قربونشون برم من خدا شبیه فرشته ها افریده داشتم نگاهشون می کردم رو مبل خوابیده بودن رایان نشست کنارم
رایان: چقدر اروم خوابیدن انگار نه انگار چند دقیقه پیش خونه رو رو سرشون گذاشته بودن
من:رایان فکر می کنی می تونم مادر خوبی بشم
رایان: هستی
من : دوست دارم به بهترین شکل ممکن بزرگشون کنم
رایان: می دونم که می تونی
بگشتم طرفش
من:رایان می دونستی بهترین تصمیم زندگیمی
رایان: تو می دونستی خدای منی
هر دو خندیدیم یهو شادی بلند شد
شادی:مما
من:بیا بیدارش کردی
شادی :گـو کو
رایان:. نمی توی بگی بابا
من :دخترم اذیت نکنا
یهو شاهین بیدار شد
من :وای خدا اینم بیدار کردی
رایان رفت شاهین بغل کرد
بد یهو داد زد
من:چته
شاهین داشت می خندید
رایان: روم شاشید
زدم زیر خنده
من:بازم بچه می خواهی
رایان: روزی چند بار این روم می شاشه اخه
بچه گذاشت پایین
من:کجا
رایان: می دونی چیه این بچه ها هم مثل خودت سرتق و لجباز و پرو و خیلی بی ادبن منم بچه بودم دیگه اینکارا نمی کردم
پدر جون امد شاهین بغل کرد
پدر جون: ای من قربونت بشم که میدونی روکی باید جشی کنی بیا خودم تمیزت می کنم تازه تو اینقدر دروغ نگو دماغت اندازه پینکویو میشه ها
وای خدا ترکیدم از خنده
بابا شاهرخ :نه رامین جان منم تمیز می کنم
پدر جون :نه تو بچه داری نکردی بلد نیستی
بابا شاهرخ : نه یاد گرفتم
مادر جون بچه از شون گرفت
مادرجون:شما دوتا برین شطرنج باز کتین من به پسرم میرسم هر یک ساعت همش دارین سر اینو شادی بحث می کنید واقعا که
پدر جون :هی خدا بیا برین شاهرخ جان خوب کردی زن نگرفتی پیرت می کنه لعنتی
مادرجون رفت اتاق و بابا و پدرجون رفتن تو حیاط رایان تلفنش زنگ خورد رفت بیرون
منو دخترکم مو ندیم
من:شادی مامان چطوره
شادی فقدر می خندید
من:یکم خوابیدی اما اشکال نداره
فقدر می خندید دستاشو باز کرد تا بغلش کنم
سفت بغلش کردم خدا ارزش تمام سختی هام داشت ارزش تمام بی کسیام ممنونم که بهم این دوتا فرشته دادی ممنونم که منو با رایان اشنا کردی بهم خانواده دادی الان دگه اغوشم سرو نیست اتیش اتیشه
(ممنونم تا اینجا رمان در کنارم بودین 🙏❤)
- ۱۱.۴k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط