دلَم عاشقانه‌ای میخواهد،

دلَم عاشقانه‌ای میخواهد،
به سَبک
مادربُزرگ پدربزرگ هایِمان!
من آن مرد خَسته از کار باشم؛
وَ تو آن خاتون خانه که برایَم چای میریزی ...
من مَست گُل‌های پیراهنَت باشم؛
و تُو آن هَمدمی که خستگی را از تَنم بیرون میکنی ...
زندگی با تُو حال و هوایِ خودش را دارد❤

#مهدی_ریحانی
دیدگاه ها (۲)

از کجای داستان شروع کنم :این که چگونه لبخند شدی برایمو چگونه...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

debt (part 6)

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟بعد از رفتن مرد، لیانا هنوز کنا...

پرنسس ناخواسته

برده عمارت جئون

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

𝖕𝖆𝖗𝖙2یازده و پنج دقیقه.لیسا کنار درِ اتاق پذیرایی ایستاده بو...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط