دستانش را دور کمرم حلقه کرد من را بقل کرد و با خودش به

دستانش را دور کمرم حلقه کرد من را بقل کرد و با خودش به
اتاقش برد . لباسش را در اورد بعد کلاه من را بر داشت . لبهايه
تشنه اش را بر لبهايه من گذاشت کمي که گذشت احساسه
تهي بودن در من دست داد .وقتي که عطشش فرو کشيد من را
به گوشه اي پرت کرد. انجا بود که برهيه اولين بار احساسه تلخ
شکستن و خرد شدن به من دست داد.
خاطره اي از يک شيشه نوشابه

.جررررررررررررررررررررررر
#منحرف نباشید
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ عشق یا حسرت رفتیم به پدربزرگ کوک سلام کردیم کوک :سلام...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

پارت ۳۱ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی...

تصادف با ماشین باجی.

پارت ۳۲ (هشدار زارتان زورتان🎀)کم کم اتفاقات ان شب شروع به صم...

مافیای من

دستانش را دور کمرم حلقه کرد و مرا بغل کرد و با خودش به اتاقش...

بسوزید ولی منحرف نشیددد

در تاریکی اتاقش نشسته، کسی که ناتمام فکرهای شبانه اش را دنبا...

جنون/پارت۷۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط