### 💗 قولی که شکستی

### 💗 قولی که شکستی

صبح شده بود، اما جیمین هنوز پشت در اتاق ا.ت نشسته بود. تمام شب صدای گریه‌اش را شنیده بود و حتی یک لحظه هم نتوانسته بود چشم روی هم بگذارد.

جیمین: ا.ت... عزیزم، صبح شده. می‌خوای برات صبحونه بیارم؟

جوابی نیامد.

جیمین: باشه، پشت در می‌ذارمش. لازم نیست در رو باز کنی.

چند دقیقه بعد، سینی صبحانه را کنار در گذاشت و دوباره نشست.

داخل اتاق، ا.ت روی تخت جمع شده بود. چشم‌هایش از گریه خسته بودند و دلش نمی‌خواست حتی به صدای جیمین گوش بدهد.

ا.ت: برو سر کار...

جیمین با شنیدن صدایش فوراً سرش را بالا آورد.

جیمین: فقط بهم بگو حالت خوبه، پرنسسم.

ا.ت: گفتم برو!

جیمین لب‌هایش را به هم فشرد.

جیمین: باشه. می‌رم شرکت، ولی گوشیم روشنه. اگه چیزی خواستی، بهم زنگ بزن.

ا.ت: بهت زنگ نمی‌زنم.

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

جیمین: می‌فهمم.

از جایش بلند شد و سینی را همان‌جا گذاشت. پیش از رفتن، نگاهی به در بسته انداخت و آرام از خانه خارج شد.

در شرکت، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با او شوخی کند. جیمین طبق معمول سرد و جدی بود، اما این بار حتی نمی‌توانست روی پرونده‌های جلویش تمرکز کند.

هر بار که گوشی‌اش روشن می‌شد، با امید نگاهش می‌کرد؛ ولی هیچ پیامی از ا.ت نبود.

ظهر، اجوما به او زنگ زد.

اجوما: جیمین، ا.ت هنوز چیزی نخورده.

جیمین از جایش بلند شد.

جیمین: چرا؟ حالش خوب نیست؟

اجوما: از صبح توی اتاقشه. نمی‌خواد با کسی حرف بزنه.

جیمین: لطفاً براش یه غذای سبک ببر. مجبورش نکن حرف بزنه.

اجوما: تو هم باید بهش فرصت بدی، پسرم. عذرخواهی به‌تنهایی کافی نیست.

جیمین چشم‌هایش را بست.

جیمین: می‌دونم، اجوما.

آن روز زودتر از همیشه به خانه برگشت، اما مستقیم سراغ اتاق ا.ت نرفت. غذایش را آماده کرد، روی میز گذاشت و فقط یک پیام برایش فرستاد.

جیمین: می‌دونم هنوز ازم ناراحتی. حق داری. برای شام یه چیزی آماده کردم. لازم نیست باهام حرف بزنی؛ فقط لطفاً مراقب خودت باش.

ا.ت پیام را خواند، اما جوابی نداد.

شب، جیمین دوباره پشت در اتاق نشست. این بار نه چیزی گفت و نه درخواست کرد که او ببخشدش.

فقط وقتی صدای باز شدن در را شنید، سرش را بلند کرد.

ا.ت با چشم‌های خسته بیرون آمد تا آب بخورد. با دیدن جیمین ایستاد.

جیمین فوراً از جلوی راهش کنار رفت.

جیمین: راه بازه، عزیزم.

ا.ت بدون نگاه کردن به او از کنارش گذشت.

جیمین هیچ تلاشی برای متوقف کردنش نکرد.

اما وقتی ا.ت دوباره به اتاق برگشت، برای اولین بار متوجه شد که جیمین حتی سعی نکرده بود جلویش را بگیرد.

و با وجود تمام ناراحتی‌اش، همین موضوع باعث شد برای چند ثانیه مکث کند.

هنوز آماده‌ی بخشیدن او نبود؛ اما شاید روزی بتواند حرف‌هایش را بشنود.

نه امشب.

امشب، هر دو هنوز پشت دیواری از درد و پشیمانی ایستاده بودند. 💗

گیلیلیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۲۱)

فاصله یک لبخند تا جنون

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

ادامه سناریو

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط