بالکون بود و هوا خیلی خنک کننده..

بالکون بود و هوا خیلی خنک کننده..
آسمان پر از ستاره و در زمینی تاریک آن نور های درخشان به شبیه چشم های یک معشوق عاشق می‌درخشیدند... وقتی محکم انگشت هایش را در انگشت های استخوانی معشوق اش قفل کرد یک احساس عجیبی بهش داد
اینجا خودش بود عمارت لی‌سو ... عمارتی که هم تهیونگ عاشقش بود هم همسرش.. وقتی با آرامی بلند شد و دامن کوتاعش را باد چرخاند دور پاهایش معشوق اش چشم چرخاندن و مثل همیشه با غرغره ای گفت : واقعا دختر حرف گوش نمی‌دی مگه من بهت نگفته بودم که لباس کوتاه نپوش؟... ناسلامتی تو خونه زندگی می‌کنی که دوتا مرد جون هست
در کمال اخم همسرش دخترک لیوان شراب را به دست گرفت و سمت معشوق اش گرفت ابرو بالا داد و جدی گفت : خوبه که خودت کیتی بلند شو و برام شراب بیار .. خیلی پروی
وقتی دخترک با اخم چرخید تا برود ناگهانی مچ دستش اسیر دست دیگری شد و او با کمال تعجب روی پاهای شوهر پرویش افتاد جیغی از شدت تعجب کشید و با فریاد گفت : آیش... نکن تهیونگ..
معشوقه اش با کمال تأسف تند و بلند خندید دست هایش را دور کمر همسر کم سالش حلقه کرد و او را به خودش فشرد خبیث گفت : چرا داد میزنی ؟.. اکه پسرمون بیدار بشه چی؟.. حا
لبخند از روی لبای ات جمع شد کمی اخم کرد دست هایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد : پسرمون؟...
تهیونگ لبخند زد سپس پیشانیش را به پیشانی همسرش تکیه داد با نگاه لبریز از تمنا گفت : آره پسرمون.. می‌دونی که خیلی شیطونه منم دلم نمیاد که خبر دار بشه.. دخترک اخم کرد سپس به چشم های تهیونگ خیره شد حتی متوجه سخنان او نمیشد پلک میزد ولی چیزی به خواطش نمی‌آمد .: ولی تهیونگ ما که پسر نداریم..
تهیونگ غمگین نگاهش کرد سپس دستش را بلند کرد و نوازش وار پشت انگشت اش را روی گونه معشوق اش کشید : داریم.. و این چیزیه که تو نمیدونی... از وجودش خبر داری ولی نمیتونی تصورش کنی چون ندیدیش..
دختر بغض آلود نگاهش کرد حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کند با صدای لرز دار گفت : نکنه با یکی دیگه تو رابطه ای نکنه. دیگه منو دوست نداری...
تهیونگ ای که حالا ناامید نگاهش میکرد باد موهایش را چرخاند با صدایی که از عمقِ جانش برمی‌آمد و چون مخملی نرم بر گوشِ دختر می‌نشست، زمزمه کرد: بیدار شو...اگه بیدار بشی همه چی رو خوب می‌کنی زود باش بیدارشو....

خانم....خانم میشه یه قهوه بیارین ؟...
وقتی ریشه افکارش خراب شد که اسمش را برای هزارمین بار صدا زد ات با حرکت سریع سمت میز دوید لبخند مصنوعی تحویل او داد و سریع گفت : ببخشید.. قهوه تون زود آماده میشه ...
وقتی حتی سفارش ها را به خاله جانگ و همکاری آشپزخانه اش داد در فکر خواب دیشب بود ... درست برعکس همیشه خواب دید این تهیونگ بود که وجود پسرش رو ندیده بود ولی در کمال تعجب در خوابش ات را خطاب کرد دیگه واقعا متوجه نمیشد که چیکار کنه..
وقتی خم شد سپس قهوه را روی میز گذاشت صدای باعث ریختن عصابش شد
این همون دخترست؟..
آره خودشه گولش رو نخور درسته چهرش خیلی معصوم و ساده هست ولی خیلی دختره فاحشه ای هست
چی؟. باور نمیشه فاحشه ؟..
آره دیشب خودم دیدمش نو فاحشه‌خانه..
خیلی زشته مگه نگفته بودید که زن کیم تهیونگ هست ؟.. چی شد پس
بیخیال هوانگ مگه شایعات رو نشنیدی ؟.. معلوم نیست پسر پسراش کیه
شرم‌آور خیلی زشته باید اینو از کله روستا بندازیم بیرون ..
.. ولی گاهی زمان هم تموم میشد . چه برسد به سخنان مردم . دخترک بدون توجه مثل همیشه مشغول تمیز کردن شد میز شد خم میشد و دستمال را روی میز میکشید .. وقتی حرفعی جیهو مثل تیز رو قلبش گذاشته شده بود
دیدگاه ها (۰)

درخواستی

𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در سرهای بچه داری پارت ۸

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

جنگل نفرین شده پارت ۶

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)تهیونگ کی...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط