ارسلان: تو راه بودیم که مدیر عامل شرکت استانبول بهم زنگ ز

ارسلان: تو راه بودیم که مدیر عامل شرکت استانبول بهم زنگ زد

[ مکالمه بین ارسلان و مدیر عامل ]

ارسلان: الو .. بله آقای احمدی

آقای احمدی : سلام آقای مهندس کاشی .... میخواستم موضوعی رو بگم .... از رفتن شما شرکت ورشکسته شده ۶ ماه دیگه جشنواره شرکت منتخب هست اگه نتونیم شرکت رو راه بندازیم حتما کل اون شرکت و کل دارایی به باد میره


ارسلان: من فردا میام اونجا فقط شما تا اون موقع دست نگه دارید

آقای احمدی: بله چشم ... خدانگهدار

ارسلان: خدانگهدار

[پایان تماس ]

دیانا: چیشده ؟ ارسلان

ارسلان: هیچی امشب باید بریم ترکیه .

دیانا: واسه چی

ارسلان: کل موضوع رو گفتم ..... خب بریم خونه خرید رو ولش کن باید وسیله جمع کنیم

دیانا: آخه ارسلان

ارسلان: دیانا بیخیال شو دیگه میگم باید بریم

دیانا: باشه

ارسلان: زنگ زدم به متین ... الو متین منو دیانا باید بریم ترکیه واسه کارای شرکت
و میریم تهران وسیله هامونو جمع کنیم باشه

متین : اوکی داداش خدافز

ارسلان: خدافز

دیانا: ارسلان..... ارسلان

ارسلان: چی میگی دیانااا ( با داد و عصبانیت )

دیانا: چته تو چرا اینجوری میکنی
.
ارسلان: من کل داراییم توی اون شرکته

دیانا: باشه بس کن ‌‌.... اصلا دلم نمیخواست برم به این سفر .... رفتیم تهران و وسیله هامونو جمع کردیم ساعت ۱ ظهر پرواز داشتیم... سوار هواپیما شدم بعد دوساعت رسیدیم ارسلان اصلا بهم توجه نمی‌کرد

ارسلان: رسیدیم ترکیه رفتیم خونه ای که قبلا خریده بودم

دیانا: چقد نازه

ارسلان: دیانا رو بردم گذاشتم تو خونه

دیانا: ارسلان میشه بریم بیرون دور بزنیم

ارسلان: دیانا الان نه من باید برم شرکت

دیانا: خوب منم میام باهات

ارسلان: نه تو اینجا بمون یکی دو ساعت دیگه میام

دیانا: باشه خدافز مراقب ..... هنوز جمله ام تموم نشده بود که ارسلان رفت ... رفتم تو اتاق و گرفتم خوابیدم
دیدگاه ها (۳)

دیانا: از خواب پاشدم و رفتم سر یخچال همه چی بود برداشت غدا د...

ارسلان : یدونه محکم زدم تو دهنش خودم دلم آتیش گرفت براش از گ...

دیانا: ارسلان برو بیرون آماده شم بدو ارسلان: همینجا آماده شو...

ارسلان: سر میز صبحانه بودیم دیانا کنار من نشسته بود و رنگش پ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴²یونگی 🪽 میخوای یکم اینجا بمونیم...

وقتی عضو هشتم بی تی اسی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط