Part
Part⁵
ا.ت ویو:
روبه سقف دراز کشیدم و کمی توی فکر رفتم و مدتی بعد خوابم برد..
با الارم گوشیم از خواب بلند شدم..دست صورتم رو شستم و وسایلی که برای مانیا میخواستم رو اماده کردم و منتظرش موندم تا بیاد
طولی نکشید که صدای زنگ خونه بلند شد..از روی تخت بلند شدم و رفتم تا در رو باز کنم..در رو باز کردم که دیدم مانیا با دوتا پلاستیک توی دستش جلوی در ایستاده با گیجی نگاهش کردم که گفت
مانیا:صبحونست
سری تکون دادم و اجازه دادم وارد خونه بشه..بعد از خودن صبحونه مانیا رو روی صندلی توی اتاقم نشوندم و لوازم ارایشمو بر داشتم تا کمی صورتشو ارایش کنم..مدتی بعد کمی عقب رفتم تا صورتشو کامل ببینم..نگاهی بهش انداختنم گفتم
ا.ت:خیلی خوب شد
مانیا صورتشو بالا گرفت و از توی اینه میز ارایش نگاهی به خودش انداخت و با ذوق گفت
مانیا:کلک از این کار هام بلد بودی رو نمیکردی..
همون جور که میخندیدم رفتم سمت کمد و یه لباس شیک بیرون اوردم و در حالی که نگاه لباسم میکردم گفتم
ا.ت:این یکی رو دیگه خرابش نکن
مانیا چشم غره ای بهم رفت گفت
مانیا:تو که وضعت خوبه چرا نگرانی..
اومدم سمتش و گونش رو کشیدم با خنده گفتم
ا.ت:باشه اینم خراب کن
لباس رو دادم بهش تا عوض کنه و منم مشغول جمع کردن لوازمم شدم بعد از پوشیدن لباس نگاهی بهش کردم گفتم
ا.ت:واقعا بهت میاد
مانیا از توی اینه نگاهی به خودش کرد و لبخند زد و مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه گفت
مانیا:پسره که نمیدونه تو باهاش قرار داری؟..اگه بفهمه یکی دیگه اومده جای تو چی..
روی تخت نشستم گفتم
ا.ت:نترس نمیدونه با کی قرار داره
دوباره گفت
مانیا:بابات چی اگه بفهمه یا اگه پسره بهش پیام بده چی..
ا.ت:نه هیچی ازش نمیدونه فقط میدونه یه پسره
مانیا روی صندلی نشستم گفت
مانیا:پس تو از کجا میدونی همون پسره هست..
پوفی کشیدم گفتم
ا.ت:مامانم بهم گفته
مانیا:مامانت مشکلی نداره که من میرم جای تو..
از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:مامانم تمام نقشه هامو میدونه..خودش میدونه از پسره بدم میاد و مشکلی نداره با این موضوع که تو جای من بری
مانیا:خب چرا قرار رو لغو نمیکنی
کلافه گفتم
ا.ت:بابام نمیزاره..میگه حتما باید بری نمیدونم چه اصراری داره که حتما باید برم اونکه پسره رو نمیشناشه
مانیا خواست حرف بزنه که گفتم
ا.ت:اگه یه بار دیگه سوال پرسیدی دوتا چشماتو از کاسه در میارم
مانیا که عصبانیتم رو دید ساکت و اروم نشست و دیگه حرفی نزد..خودمم یه دست لباس از توی کمد بیرون اوردم و پوشیدم تا مانیا رو برسونم..ساعت نزدیک شیش بود همراه مانیا سوار ماشین شدیم و به سمت مکان قرار حرکت کردیم..قبل از اینکه مانیا پیاده بشه گفتم
ا.ت:من میرم کافه همیشگی خودت با تاکسی بیا
مانیا خنده پر جزبه ای کرد گفت
مانیا:حله..
یکی زدم به شونش گفتم
ادامه دارد
ا.ت ویو:
روبه سقف دراز کشیدم و کمی توی فکر رفتم و مدتی بعد خوابم برد..
با الارم گوشیم از خواب بلند شدم..دست صورتم رو شستم و وسایلی که برای مانیا میخواستم رو اماده کردم و منتظرش موندم تا بیاد
طولی نکشید که صدای زنگ خونه بلند شد..از روی تخت بلند شدم و رفتم تا در رو باز کنم..در رو باز کردم که دیدم مانیا با دوتا پلاستیک توی دستش جلوی در ایستاده با گیجی نگاهش کردم که گفت
مانیا:صبحونست
سری تکون دادم و اجازه دادم وارد خونه بشه..بعد از خودن صبحونه مانیا رو روی صندلی توی اتاقم نشوندم و لوازم ارایشمو بر داشتم تا کمی صورتشو ارایش کنم..مدتی بعد کمی عقب رفتم تا صورتشو کامل ببینم..نگاهی بهش انداختنم گفتم
ا.ت:خیلی خوب شد
مانیا صورتشو بالا گرفت و از توی اینه میز ارایش نگاهی به خودش انداخت و با ذوق گفت
مانیا:کلک از این کار هام بلد بودی رو نمیکردی..
همون جور که میخندیدم رفتم سمت کمد و یه لباس شیک بیرون اوردم و در حالی که نگاه لباسم میکردم گفتم
ا.ت:این یکی رو دیگه خرابش نکن
مانیا چشم غره ای بهم رفت گفت
مانیا:تو که وضعت خوبه چرا نگرانی..
اومدم سمتش و گونش رو کشیدم با خنده گفتم
ا.ت:باشه اینم خراب کن
لباس رو دادم بهش تا عوض کنه و منم مشغول جمع کردن لوازمم شدم بعد از پوشیدن لباس نگاهی بهش کردم گفتم
ا.ت:واقعا بهت میاد
مانیا از توی اینه نگاهی به خودش کرد و لبخند زد و مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه گفت
مانیا:پسره که نمیدونه تو باهاش قرار داری؟..اگه بفهمه یکی دیگه اومده جای تو چی..
روی تخت نشستم گفتم
ا.ت:نترس نمیدونه با کی قرار داره
دوباره گفت
مانیا:بابات چی اگه بفهمه یا اگه پسره بهش پیام بده چی..
ا.ت:نه هیچی ازش نمیدونه فقط میدونه یه پسره
مانیا روی صندلی نشستم گفت
مانیا:پس تو از کجا میدونی همون پسره هست..
پوفی کشیدم گفتم
ا.ت:مامانم بهم گفته
مانیا:مامانت مشکلی نداره که من میرم جای تو..
از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:مامانم تمام نقشه هامو میدونه..خودش میدونه از پسره بدم میاد و مشکلی نداره با این موضوع که تو جای من بری
مانیا:خب چرا قرار رو لغو نمیکنی
کلافه گفتم
ا.ت:بابام نمیزاره..میگه حتما باید بری نمیدونم چه اصراری داره که حتما باید برم اونکه پسره رو نمیشناشه
مانیا خواست حرف بزنه که گفتم
ا.ت:اگه یه بار دیگه سوال پرسیدی دوتا چشماتو از کاسه در میارم
مانیا که عصبانیتم رو دید ساکت و اروم نشست و دیگه حرفی نزد..خودمم یه دست لباس از توی کمد بیرون اوردم و پوشیدم تا مانیا رو برسونم..ساعت نزدیک شیش بود همراه مانیا سوار ماشین شدیم و به سمت مکان قرار حرکت کردیم..قبل از اینکه مانیا پیاده بشه گفتم
ا.ت:من میرم کافه همیشگی خودت با تاکسی بیا
مانیا خنده پر جزبه ای کرد گفت
مانیا:حله..
یکی زدم به شونش گفتم
ادامه دارد
- ۳.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط