first love

part thirty-two³² :)
چپ چپ نگام کرد و بعد بدون توجه به من برگشت سمت میز.
"چته تو باز؟ هنوزم مثل قبلی؟الحق که تفاوتی نکردی تو" سوهئون بهش گفت و منو پشت سرش دید که اومدم نشستم روی صندلیم " هی داداش تو حساب کردی؟"
تعجب کردم، از کجا فهمید" اره .چیزی شده؟"
"خب ریدی!"
آهیون کیفش رو برداشت و با نگاهی سرد از میز دور شد و رفت نزدیک رودخونه نشست و به اب نگاه کرد.
"آهیون بدش میاد وقتی که مهمون میکنه کسی جاش حساب کنه یا کلا هرچی میخواد بخره کسه دیگه ای براش حساب کنه مخصوصا اگه پسر و مرد باشه از بچگی همینطور بود، چون از نظرش خودش میتونه از پس خودش بر بیاد و نیاز نداره یه مرد نگران جیبش باشه"
اه!گند زدم.. میخواستم بهش نزدیک بشم مثلا.به جیمین نگاه کردم که توی نگاهش میگفت ریدی.
بعدش پیاده روی کردیم و بلاخره ۳ ساعت شد و برگشتیم توی فرودگاه.
"میبینمت سوهئون، چیزی نیاز داشتی پیامم بده برای تعطیلات توی کالیفرنیا میبینمت مراقب خودت باش، زیاد نمیخواد به خودت برای درس فشار بیاری، خوب غذا بخور، به اندازه بخواب و مراقب خودت باش که مریض نشی، مرسی که امروز این همه راه اومدی اینجا، خیلی خوشگذشت"
سوهئون خندید" اروممممم دختررررررر، خوشبگذره مراقب باش" بعد رو به ما پسرا گفت"هواش رو داشته باشید، سفر خوب و بدون دردسری داشته باشید"
رفتیم سمت گیت و اهیون برگشت پرید بالا و دست تکون داد" خدافظ داداشیییییییییی"
بعدم برگشت و دوباره راه افتاد، به کارش لبخند زدم، کیوت.
رفتیم دوباره سوار بخش فرست‌کلاس هوایپما شدیم ،طبق گفته استف ۴ ساعت راهه، منو نامجون دوتا صندلی وسط بودیم و اهیون صندلی سمت چپ یعنی کناری من به پنجره.
با لپتاپم داشتم انیمه میدیدم ، وقتی این قسمتش تموم شد میخواستم برم قسمت بعدش رو پلی کنم که نگاهش افتاد به اهیون. مانیتور هواپیماش داشت باب اسفنجی پخش میکرد و خودش خوابش برده بود. خندم گرفت، گوشیم رو در اوردم و ازش عکس گرفتم.
ساعت ۶عصر به وقت ترکیه پرواز کردیم و باید ساعت ۵ صبح به وقت کره اسپانیا باشیم، که میشه ساعت ۱۰ شب به وقت اسپانیا.. اسپانیا ۷ ساعت از کره عقب تره.
#bts#jungkook#بی‌تی‌اس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
دیدگاه ها (۰)

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۵ویو راوی ساعت ه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹ویو: جونگ کوک× وایی خداااکوک این...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹یک سال و نیم بعد______...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏*آهیون با چترش رفت سر مزار مامانش*از ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۰ پارتویو اتوقتی وارد سالن...

برده عمارت جئون

پارت ۱ ویو ا.ت مثل همیشه نامجون با اون جِدیتی که فقط جلوی دا...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط