عشق منطق سرش نمیشه پارت ۱۴

عشق منطق سرش نمیشه پارت ۱۴
بخش سوم = سوپرایز ! .

یونگی یکه خورد . فقط چندتا تیکه کاغذ بود .
یونگی با تعحب گفت : کاغذ ؟
پدرش گفت : این سهم من از عمارت جئونه .!!!!
( خب خب یه لحظه ... بزارین یکم توضیخ بدم . پدر یونگی و لی سونگ باهم همکارن اما از بیرون باهم دشمنن و کسی اینو جز سوزان نمیدونه . و اینکه لی سونگ یک سوم عمارت رو به نام خانواده مین کرده و از اونور پدر یونگی لی سونگ رو حمایت میکنه ... )
یونگی شوکه شده بود . همونجوری با گیجی
گفت : چی ؟
پدر یونگی گفت : ازش استفاده کن بدردت میخوره .
لبخند خطرناکی کنار لب یونگی نشست . یونگی از پدرش تشکر کرد و رفت داخل اتاقش . اما یهو همه چی رو از سرش انداخت بیرون .
یونگی با خودش گفت : امتحان هفته بعد و چیکا کنم ...


( فردا )


جونگیم گفت : بچه ها ساعت هشت بریم بیرون .
ماریا گفت : آره خیلی وقته جایی نرفتم .
جونگ کوک گفت : خوبه فقط ... جونگیم ، یونگی چیشد ؟
حونگیم گفت : امروز بعد دانشگاه میرم پیشش ...
زنگ آخر بود . وقتی که زنگ خونه خورد معلم به بچه ها واسه امتحان یاد آوری کرد . یونگی مثل همیشه زود تر از همه رفت . جونگیم وسایلشو جمع کرد و خواست بره دنبال یونگی که لوکاس اسمیت وارد کلاس شد و روبه جونگیم گفت :
جئون جانگوم ؟
جونگیم اصلا حوصله لوکاس رو نداشت . ولی گفت :
دلم نمیخواد اسممو از زبون تو بشنوم . درضمن اسممو هروقت یاد گرفتی بیا و ادعا ی بزرگی کن .
لوکاس به چارچوب در تکیه داد . اون چهارمین پسر خوشگل مدرسه بود .
لوکاس گفت : منم حوصلتو ندارم جئون . فقط اومدم بگم قراره یه نفرو بخاطر کاری که تو حیاط کردی بکشم .
جونگیم میدونست اون شوخی نمیکنه . نا سلامتی اون پسر بزرگترین مافیا کره بود . با این حال خیلی بی تفاوت اما کلی دلهره گفت :
آها . موفق باشی .
و رفت از کلاس بیرون .
جونگیم به جونگ کوک گفت : لعنتی کلی وقتمو گرفت حالا باید برم خونشون ... هوووووفف .
جونگیم از جونگ کوک خداحافظی کرد و با تاکسی رفت به عمارت مین . ساعت ۳:۴۳ دقیقه ظهر بود . جونگیم جلوی در عمارت وایستاد خودشو درست کرد و زنک در رو زد . در باز شد . جونکیم وارد حیاط شد . داشت به سمت در حال میرفت که صدای پدر یونگی باعث شد جونکیم سر جاش میخکوب شه .
پدر یونگی گفت : مشتاق دیدار خانم جئون !.
جونگیم خودشو جمع و جور کرد و سمت پدر یونگی برگشت .
جونگیم گفت : نیومدم واسه معذرت خواهی با شازده کار داشتم .
پدر یونکی گفت : با یونکی چیکار داری ؟
که یهو در حال باز شد و یونگی اومد بیرون و گفت :
من گفتن بیاد اینحا بابا میخوایم واسه امتحان جزوه ها رو بخونیم ... همچنین میخواد درس هایی که ...
جونگیم حرفشو قطع کرد و گفت : آره دیگه آقای مین .
یونگی گفت : از این ور جئون ...


ساعت ۳ شبههههه من عین خنگا مینویسم .


ممنون میشم حمایتم کنی لاو 💜💛💜💛
دیدگاه ها (۲)

معرفی ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:۲جئون جونگ کوک....

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:13این چرا اینهمه عصبیه ر...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

چند پارتی درخواستی

پارت ۲۱

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط