𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟏
تهیونگ تو همون کت و شلوار گرون قیمت و رسمیش که همیشه مرتب و اتو کشیده بود حالا با سر و وضعی آشفته تو راهرو بیمارستان ایستاده بود...
کراواتش شل شده و دکمه های بالای پیرهنش باز بود.. موهاش که همیشه با دقت حالت داده می شد، حالا آشفته روی پیشونیش ریخته بود.
خبری از آرامش و اقتدار همیشگیش نبود.. اون چند دقیقه پیش با شنیدن خبر بیمارستان بودن ا.ت جلسه مهمش رو نیمه کاره رها کرده بود.
تو تموم طول مسیر تا بیمارستان قلبش دیوانه وار میتپید. ذهنش پر از تصاویر ا.ت بود.. لبخندش،چشماش، صداش...
ترس از دست دادنش تموم وجودشو فرا گرفته بود.. با رسیدن به بیمارستان بدون توجه به نگاه های پرستارا و کارکنا با عجله اتاقی که ا.ت توش بود رو پیدا کرد. هر قدمش پر از اضطراب بود..
تهیونگ:فقط خوب باش ا.ت...فقط خوب باش.
درو باز کرد و با دیدن ا.ت که بیدار بود نفسی آسوده کشید... لبخند روی صورتش شکوفا شد.
تهیونگ: ا.ت... بیدار شدی؟ خداروشکر...
قدم هاش سریع بود.. به سمت تخت اومد تا ا.ت رو تو آغوش بگیره و تموم نگرانیش رو به فراموشی بسپاره... اما یهو ایستاد و نگاهش روی جونگ وو ثابت موند....
جونگوو هنوز رو تخت کنار ا.ت نشسته بود و دست ا.ت تو دستش بود..
سوجین و سئوجون هم که تازه از دانشگاه برگشته بودن...جلوی در ورودی اتاق خشکشون زد... نگاه هاشون بین جونگوو و ا.ت رد و بدل میشد.
تهیونگ با صدایی پر از تعجب و کمی اخم پرسید...
تهیونگ: جونگ وو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
این جمله مثل ماشه ای بود که سکوت رو شکست.. ا.ت با چشمای گریون نگاهی به جونگوو انداخت و بعد رو به تهیونگ با صدایی ضعیف اما قاطع گفت..
ا.ت:تهیونگ...اون..اون..پسرمونه..
حالا نوبت تهیونگ بود که دنیا روی سرش خراب بشه..
چشماش از حدقه بیرون زد و به جونگوو نگاه کرد
تو چشماش حس آشنایی تلخی دید...تصویر خودش تو جوونی تو چشمای جونگوو منعکس شده بود.
تهیونگ با لکنت گفت..
تهیونگ: منظورت چیه ا.ت؟ این... این یعنی چی؟
سوجین و سئوجون که تموم مدت تو سکوت شاهد این مکالمه بودن..حالا جلو اومدن... صورتاشون پر از گیجی و ناتوانی بود.
سئوجون با لبخند گفت..
سئوجون:دارید شوخی میکنید؟!
سوجین با خشم جلو اومد و با فریاد گفت..
سوجین:مامان چی میگی؟جونگوو اون دوستپسر منه...شما که میدونین...
ات با گریه گفت..
ا.ت:عزیزم..من خبر نداشتم.. سال ها پیش من و تهیونگ فکر میکردیم که جونگوو تو رودخونه غرق شده و مرده..من...من نمیدونستم که اون زندهست...
اشک های تهیونگ سرازیر شد خاطرات دردناک اون روزها و حالا این حقیقت ،غیر قابل باور بود..
سوجین با صدایی خفه در حالی که عقب عقب میرفت گفت..
سوجین :نه...نه..این دروغ محضه
در همین حین سئوجون یهو پاهاش سست شد و با خودش زمزمه کرد
سئوجون: پس... پس برای همین بود.
اون حالا میفهمید که چرا جونگ وو اون روز تو اتاق آلبوم عکس های خانوادگی رو ورق میزد و اشک میریخت..
تموم قطعات پازل تو ذهنش بهم رسیدن: رفتار عجیب جونگ وو، عکس های قدیمی و حالا این حقیقت غیر قابل باور
سئوجون آروم به سمت سوجین رفت و دستش رو روی شونه اش گذاشت. اون میدونست که ا.ت راست میگه و شوخی ای درکار نیست...
پرستاری وارد اتاق شد و گفت..
پرستار: ببخشید..لطفا اتاق رو ترک کنید...وقت ملاقات تمومه..
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟏
تهیونگ تو همون کت و شلوار گرون قیمت و رسمیش که همیشه مرتب و اتو کشیده بود حالا با سر و وضعی آشفته تو راهرو بیمارستان ایستاده بود...
کراواتش شل شده و دکمه های بالای پیرهنش باز بود.. موهاش که همیشه با دقت حالت داده می شد، حالا آشفته روی پیشونیش ریخته بود.
خبری از آرامش و اقتدار همیشگیش نبود.. اون چند دقیقه پیش با شنیدن خبر بیمارستان بودن ا.ت جلسه مهمش رو نیمه کاره رها کرده بود.
تو تموم طول مسیر تا بیمارستان قلبش دیوانه وار میتپید. ذهنش پر از تصاویر ا.ت بود.. لبخندش،چشماش، صداش...
ترس از دست دادنش تموم وجودشو فرا گرفته بود.. با رسیدن به بیمارستان بدون توجه به نگاه های پرستارا و کارکنا با عجله اتاقی که ا.ت توش بود رو پیدا کرد. هر قدمش پر از اضطراب بود..
تهیونگ:فقط خوب باش ا.ت...فقط خوب باش.
درو باز کرد و با دیدن ا.ت که بیدار بود نفسی آسوده کشید... لبخند روی صورتش شکوفا شد.
تهیونگ: ا.ت... بیدار شدی؟ خداروشکر...
قدم هاش سریع بود.. به سمت تخت اومد تا ا.ت رو تو آغوش بگیره و تموم نگرانیش رو به فراموشی بسپاره... اما یهو ایستاد و نگاهش روی جونگ وو ثابت موند....
جونگوو هنوز رو تخت کنار ا.ت نشسته بود و دست ا.ت تو دستش بود..
سوجین و سئوجون هم که تازه از دانشگاه برگشته بودن...جلوی در ورودی اتاق خشکشون زد... نگاه هاشون بین جونگوو و ا.ت رد و بدل میشد.
تهیونگ با صدایی پر از تعجب و کمی اخم پرسید...
تهیونگ: جونگ وو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
این جمله مثل ماشه ای بود که سکوت رو شکست.. ا.ت با چشمای گریون نگاهی به جونگوو انداخت و بعد رو به تهیونگ با صدایی ضعیف اما قاطع گفت..
ا.ت:تهیونگ...اون..اون..پسرمونه..
حالا نوبت تهیونگ بود که دنیا روی سرش خراب بشه..
چشماش از حدقه بیرون زد و به جونگوو نگاه کرد
تو چشماش حس آشنایی تلخی دید...تصویر خودش تو جوونی تو چشمای جونگوو منعکس شده بود.
تهیونگ با لکنت گفت..
تهیونگ: منظورت چیه ا.ت؟ این... این یعنی چی؟
سوجین و سئوجون که تموم مدت تو سکوت شاهد این مکالمه بودن..حالا جلو اومدن... صورتاشون پر از گیجی و ناتوانی بود.
سئوجون با لبخند گفت..
سئوجون:دارید شوخی میکنید؟!
سوجین با خشم جلو اومد و با فریاد گفت..
سوجین:مامان چی میگی؟جونگوو اون دوستپسر منه...شما که میدونین...
ات با گریه گفت..
ا.ت:عزیزم..من خبر نداشتم.. سال ها پیش من و تهیونگ فکر میکردیم که جونگوو تو رودخونه غرق شده و مرده..من...من نمیدونستم که اون زندهست...
اشک های تهیونگ سرازیر شد خاطرات دردناک اون روزها و حالا این حقیقت ،غیر قابل باور بود..
سوجین با صدایی خفه در حالی که عقب عقب میرفت گفت..
سوجین :نه...نه..این دروغ محضه
در همین حین سئوجون یهو پاهاش سست شد و با خودش زمزمه کرد
سئوجون: پس... پس برای همین بود.
اون حالا میفهمید که چرا جونگ وو اون روز تو اتاق آلبوم عکس های خانوادگی رو ورق میزد و اشک میریخت..
تموم قطعات پازل تو ذهنش بهم رسیدن: رفتار عجیب جونگ وو، عکس های قدیمی و حالا این حقیقت غیر قابل باور
سئوجون آروم به سمت سوجین رفت و دستش رو روی شونه اش گذاشت. اون میدونست که ا.ت راست میگه و شوخی ای درکار نیست...
پرستاری وارد اتاق شد و گفت..
پرستار: ببخشید..لطفا اتاق رو ترک کنید...وقت ملاقات تمومه..
- ۳۰.۲k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط