باران در سئول همیشه بوی خاصی داشت؛ ترکیبی از خاک خیس و خن
باران در سئول همیشه بوی خاصی داشت؛ ترکیبی از خاک خیس و خنکای هوا. من زیر سایبان یک گالری کوچک در کوچههای قدیمی "سامچانگ-دونگ" پناه گرفتم. تمام لباسهایم خیس شده بود و از شدت سرما، لرزش خفیفی در دستهایم حس میکردم.
در حالی که منتظر تمام شدن باران بودم، چشمم به ویترین شیشهای گالری افتاد. برخلاف تمام گالریهای مدرن و سرد شهر، اینجا گرم بود. نور زرد ملایمی از داخل به بیرون میتابید و تابلوهای بزرگی را به نمایش گذاشته بود که انگار از دلِ رؤیا بیرون آمده بودند.
یکی از تابلوها مرا میخکوب کرد. یک منظره از شب، اما نه هر شبی. ماه در آن تابلو چنان درخشان بود که انگار واقعاً در اتاق نشسته است. ضربات قلممو چنان با احساس بود که میتوانستم لرزش دستِ نقاش را در هر خط حس کنم.
ناگهان درِ گالری با صدای زنگ ملایمی باز شد. من ناخودآگاه قدم به داخل گذاشتم، انگار مغزم اجازه نمیداد آن زیبایی را از آن فاصله تماشا کنم.
بوی رنگ روغن، کاغذهای تازه و قهوه در فضا پیچیده بود. سکوت مطلق، سنگین و در عین حال آرامشبخش بود.
"ببخشید... من فقط میخواستم کمی از باران فرار کنم." با صدای لرزان گفتم، بدون اینکه جرأت کنم رویم را برگردانم.
"اشکالی ندارد. باران امروز کمی بیرحم است."
صدایی که شنیدم، بم، آرام و مثل برخورد ابریشم روی پوست بود. من آرام چرخیدم.
او همانجا ایستاده بود، در میانِ تابلوها. قد بلند، موهای نیمهبلند که چند تار از آن روی پیشانیاش ریخته بود، و لباسی با رنگهای خنثی که با فضای گالری یکی شده بود. اما چیزی که مرا میخکوب کرد، چشمانش بود. چشمانی که گویی تمام رنگهای دنیا را در خود جمع کرده بود، اما در عین حال، چیزی از تنهایی در آنها موج میزد.
او هیونگین بود. همان کسی که روی تابلوها روح دمیده بود.
او نگاهی به لباس خیس من انداخت و برای لحظهای، در چشمانش چیزی شبیه به نگرانی (یا شاید فقط کنجکاوی) درخشید. او دستش را در جیب پیشبندِ رنگیاش برد و یک حوله تمیز را به سمت من گرفت.
"اول خودت را خشک کن. هنر خوب، حوصله میخواهد، و تو الان بیش از حد لرزشی."
او لبخند زد. لبخندی که آنقدر کوتاه بود که اگر دقت نمیکردم، فکر میکردم فقط خیالاتی شدهام. اما آن لحظه، در میان بوی رنگها و صدای برخورد قطرات باران به شیشه، حس کردم که دنیای من از این لحظه به بعد، دیگر با رنگهای خاکستری نخواهد بود.
میدونم خیلی بد شده، ببخشید
در حالی که منتظر تمام شدن باران بودم، چشمم به ویترین شیشهای گالری افتاد. برخلاف تمام گالریهای مدرن و سرد شهر، اینجا گرم بود. نور زرد ملایمی از داخل به بیرون میتابید و تابلوهای بزرگی را به نمایش گذاشته بود که انگار از دلِ رؤیا بیرون آمده بودند.
یکی از تابلوها مرا میخکوب کرد. یک منظره از شب، اما نه هر شبی. ماه در آن تابلو چنان درخشان بود که انگار واقعاً در اتاق نشسته است. ضربات قلممو چنان با احساس بود که میتوانستم لرزش دستِ نقاش را در هر خط حس کنم.
ناگهان درِ گالری با صدای زنگ ملایمی باز شد. من ناخودآگاه قدم به داخل گذاشتم، انگار مغزم اجازه نمیداد آن زیبایی را از آن فاصله تماشا کنم.
بوی رنگ روغن، کاغذهای تازه و قهوه در فضا پیچیده بود. سکوت مطلق، سنگین و در عین حال آرامشبخش بود.
"ببخشید... من فقط میخواستم کمی از باران فرار کنم." با صدای لرزان گفتم، بدون اینکه جرأت کنم رویم را برگردانم.
"اشکالی ندارد. باران امروز کمی بیرحم است."
صدایی که شنیدم، بم، آرام و مثل برخورد ابریشم روی پوست بود. من آرام چرخیدم.
او همانجا ایستاده بود، در میانِ تابلوها. قد بلند، موهای نیمهبلند که چند تار از آن روی پیشانیاش ریخته بود، و لباسی با رنگهای خنثی که با فضای گالری یکی شده بود. اما چیزی که مرا میخکوب کرد، چشمانش بود. چشمانی که گویی تمام رنگهای دنیا را در خود جمع کرده بود، اما در عین حال، چیزی از تنهایی در آنها موج میزد.
او هیونگین بود. همان کسی که روی تابلوها روح دمیده بود.
او نگاهی به لباس خیس من انداخت و برای لحظهای، در چشمانش چیزی شبیه به نگرانی (یا شاید فقط کنجکاوی) درخشید. او دستش را در جیب پیشبندِ رنگیاش برد و یک حوله تمیز را به سمت من گرفت.
"اول خودت را خشک کن. هنر خوب، حوصله میخواهد، و تو الان بیش از حد لرزشی."
او لبخند زد. لبخندی که آنقدر کوتاه بود که اگر دقت نمیکردم، فکر میکردم فقط خیالاتی شدهام. اما آن لحظه، در میان بوی رنگها و صدای برخورد قطرات باران به شیشه، حس کردم که دنیای من از این لحظه به بعد، دیگر با رنگهای خاکستری نخواهد بود.
میدونم خیلی بد شده، ببخشید
- ۱۴۱
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط