Part 31:

Part 31:
Margaret:....
اوففف خسته شدم!
آخه مگه این ازدواج سوری نیست ؟
پس این کارا چیه.

صاحب مغازه رو کرد سمت الکساندر و گفت:«اقای تزاروویچ! انگشتری که درخواست داشتید روش برق بندازم.اماده شده.»
_«بهم بدش‌.»
و وقتی انگشتر و گرفت.
یه انگشتر بزرگ با طرح ستاره هشت پر بود.
اینو تو اینستا و گوگل دیده بودم.
فقط مافیا های قدرتمند روسی استفاده میکنند.

_«حلقه ازدواجی که سفارش دادم کجاست؟»
فروشنده یک ست حلقه ازدواج خیلی قشنگ آورد.
دیدگاه ها (۰)

ست حلقه ازدواججججججج 😭💗✨🛐

Part 32:Margaret: ...جواهر فروش رفت سمت یه اتاقک که توی مغاز...

Part 30:....ALEXANDER:....داشتیم همینجوری می‌خندیدیم ،صاحب م...

Part 29:ALEXANDER: .... بزور این دختر لجباز و فرستادمش تو ات...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 2Part: 13سان ها لبخندی زد.به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط