ءپیرمرد از دختر پرسید:

ءپیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟

- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد،

عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

به قول دكتر محمود معظمي : تا خودت خودتو دوست نداشته باشي ، تا خودت خودتو درك نكني از ديگران چ انتظاري داري
دیدگاه ها (۱)

چندپارتی وقتی اجازه نمیده تتو بزنی....) پارت اول | خط قرمزته...

پارت:۱ویو ات:صبح با جیغای‌ِ مامانم بلند شدم چی شده؟سریع  رفت...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

سناریو از انیمه توکیو ریونجرزپارت ۱سال ها از زمانی که اعضای ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

📸 عکس آخرپارت سوم: «باید از من متنفر بشی»شب، وقتی دِیوید به ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط