با حرفایی که اون زدناگهان قلبش در هم پیچیداین درد از هم

با حرفایی که اون زد،ناگهان قلبش در هم پیچید.این درد از همون پونزده سالگی که برای اولین بار چشم های آبیش رو دید،همراهش بود.«+فقط یه حسرت دارم،اینکه دیگه نمی تونم وقتی داری راه میری،تاره های قرمزت رو از بین بقیه موهای مشکیت تشخیص بدم.»
و قطعا امروز،آفتابی بود…میتونست به خوبی حس کنه.
«+اصلا تو بی صدا بغض کردن خوب نیستی عزیز من…»
بلند شد و دستاشو به نشانه ی ‘بغل’ باز کرد.
«+بیا اینجا.»
و بعد لحظه ای آرامش بخش تر مرگ،یعنی حضور می تو بغلش رو حس کرد.
«-متاسفم…»
بدنش گرم بود.
«- نباید می زاشتم قهرمان بازی در بیاری و با اون موهبت دار بجنگی…فکر نمی کردم انقدر دیوونه باشی.»
«+آسمون رو میبینی؟ از همیشه زیباتره،چون هم رنگ چشماته.»( موقع طلوع آفتابه )
«-ولی هوا ابریه…»
«+صدات نمیاد انقدر قدت بلندی،من دلم می‌خواد قرمز باشه!»
می کمی وول خورد و بعد-
«+اخ_پیشی بد! گردنمو گاز نگیر بابا عه!»
«-به من میگی دراز کوتوله؟!بذار یه جور بگیرمت دندونام تو استخونت جا بمونه!»
من کل زندگیم از اینکه بهت نگاه کنم؛فراری بودم.می ترسیدم با اون تیله های فریبکارت؛همه ی دار و ندارمو بفهمی… ولی حالا وقتشه چشم های تو بشم.تا زمانی که شیطان مارو به جهنم آبی ببره.
«+ درد داره وقتی منو می بوسی و من نمیتونم درونِ اقیانوس دیده ی تو غرق بشم.»
دیدگاه ها (۹)

#زندگی_بعدیدخترک مو آبی نیز مانند، دختر مو سیاه روی زمین افت...

دازای...

«-اوی؟!چطوری رفتی دم پنجره؟!».صدای خواب آلودی از پشت سرش غری...

-:"باشه دازای،من اون شب گریه نکردم؛ولی بعدش بانداژهاتو داخل ...

فن فیک رادیواپل درخواستی پارت ۲

"هویج کوچولوم"پارت سوم(راوی)=هی ما کجاییم@اینجا دیگه کدوم قب...

"سرنوشت "p,44....کوک لبخند محوی به دختر کوچولوش زد ....ا/ت :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط