دستانت

دستانت
دو پیچک ظریفند
که عاشقانه وار
بر تنهٔ قامتم می‌پیچند
و ناپدیدم می‌کنند
حالا دیگر
از من چیزی نمانده است
تنها تویی که پیدایی ...
دیدگاه ها (۴)

رها🍂 گاهی که فکر می کنم چشمانم بی اختیار پر از اشک می شودبا ...

آن پیچکهای یاغی

محسن رضایی: حماقت ترامپ دنیا را به سمت دستیابی به بمب اتم سو...

مقابله با گرانی توسط مردم

رمان

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط