کم کَمَک با غصه و با درد عادت می کنم
کم کَمَک با غصه و با درد عادت می کنم
هر چه با عشقش سرم آورد عادت می کنم
کم کَمَک هی می پذیرم عاشقی کارش نبود
با دورویی ها که قبلا کرد عادت می کنم
می پذیرم دوستت دارم عمل می خواست او
بود بی شک بد تر از نامرد عادت می کنم
روز آدم می کَند جان شب که شد جان می دهد
هی به سوز روز های سرد عادت می کنم
من به خشکی های هر گل کهِ دلم با ناز ها
از امیدِ بیخودی پرورد عادت می کنم
سرگشته
هر چه با عشقش سرم آورد عادت می کنم
کم کَمَک هی می پذیرم عاشقی کارش نبود
با دورویی ها که قبلا کرد عادت می کنم
می پذیرم دوستت دارم عمل می خواست او
بود بی شک بد تر از نامرد عادت می کنم
روز آدم می کَند جان شب که شد جان می دهد
هی به سوز روز های سرد عادت می کنم
من به خشکی های هر گل کهِ دلم با ناز ها
از امیدِ بیخودی پرورد عادت می کنم
سرگشته
- ۱.۶k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط