‌قاصدڪۍ

‌قاصدڪۍ
نشستہ بࢪ لب پنجࢪه ۍ ؏ـشق
خدا ࢪا چہ دیده اۍ
شاید امࢪوز
تــــــو جاۍ خوࢪشید طلو؏ ڪنۍ!

‎‌‎
دیدگاه ها (۰)

شهیدی که قصه‌اش،از خودِ شهادتش عجیب‌تر است…شهید فخّار؛مردی ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤 ظهر...

ازدواج از اجبارChapter:2P:2"ویو الیزابت"رفتم نزدیکش زدم تو گ...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

پارت ۲

جادویی به نام عشق

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۵✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط