من زنده بودم اما انگار مرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم...
یک عمر دورو تنها ،تنها به جرم این که
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد ،وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۲)

به خودت تکیه کن!به چشمهایت ؛که سنگینیِ هر دردی را سبک می کنن...

عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه ش...

نمیشود بنویسم به یادت افتادمبه قدر ثانیه حتی نرفتی از یادمفر...

ﺁﺭﺍﻡ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡﺟﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ،ﻏﺰﻝ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ ﺭﺍﯾﮑﺠﺎﺑ...

از هوش مصنوعی سوال کردم:اگر یک روز انسان می شدی در آن یک روز...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط