حلقه مار

حلقه مار
P:18
صبحی خاکستری، عمارت مالفوی‌– یک ماه بعد
هوا نیمه‌ابری‌ست. برگ‌های پاییزی روی زمین فرش شده‌اند و مه رقیقی میان درختان جنگل اطراف عمارت پیچیده. فضای سرد و سنگین است. دراکو با لبخند کم‌رنگی کنار لیا نشسته بود، دستش را آرام روی شکم کمی برجسته‌ی او گذاشت... که صدای زنگ در، همه چیز را خراب کرد.

سرفراز، با چشمانی خشک و قلبی منجمد، تام ریدل پشت در ایستاده بود. یک ماه بی‌وقفه گشتن، جست‌وجوی ردپای جادویی، زیرپا گذاشتن قوانین، تهدید، رشوه، و حالا بالاخره... عمارت مالفوی.

بدون کوچک‌ترین حرف یا در زدن، وقتی خدمتکار هاآمدند در را باز کنند، تام بی‌توجه با قدم‌هایی سنگین وارد شد.

خدمتکار: "آقای ریدل! این بی‌احترامی—"
تام (خشک و سرد): "خفه شو."

همه چیز در نگاه او خلاصه می‌شد؛ جنون، تنفر، و یک عطش تملک.

قدم‌هایش مستقیم به سمت پشت عمارت رفت، در حالی که دراکو تازه متوجه ماجرا شده و با فریادی بلند صدا زد:

دراکو: "لیااااا!"

لیا که صدای قدم‌های محکم تام را شنیده بود، با عجله شنلش را روی لباس راحتی‌اش کشید و از در پشتی عمارت بیرون زد. کفش‌هایش روی سنگریزه‌ها سر خوردند، اما اهمیتی نداشت.

نفس‌هایش بریده، هوا سرد، قلبش وحشی می‌کوبید.
او فقط باید دور می‌شد.

صدای باز شدن در پشت سرش.
صدای فریاد تام:
"لیا! برگرد اینجا!"

لیا به درون جنگل دوید. درخت‌ها از هم فاصله گرفته بودند و شاخه‌ها صورتش را می‌خراشیدند. شکمش کمی سنگین‌تر از همیشه بود، اما او پاهایش را مجبور به حرکت می‌کرد.

تام درست پشت سرش بود. با ردای تیره‌اش میان مه حرکت می‌کرد، مثل سایه‌ای از خشم.

درخت‌ها شلاق‌وار به بدن لیا برخورد می‌کردند. چشمانش پر اشک، اما فرار تنها گزینه بود.

تام (فریاد می‌زند):
"فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟! از من؟! تو متعلق به منی لیا!"

از پشت سر صدای قدم‌های سنگین و نفس‌های خشن تام، و از دورتر صدای دراکو که با نگرانی فریاد می‌زد:

"لیاااااااااااااااا!"

لیا لحظه‌ای به عقب نگاه کرد. اشتباه بزرگ.

پایش به ریشه‌ای گیر کرد. افتاد.
دستش را روی شکمش گرفت.
چند ثانیه خش‌خش برگ‌ها نزدیک‌تر شد... و...

تام آنجا بود.

روی سرش خم شد، صدایش سرد و آرام شد:

"بلند شو. برمی‌گردیم خونه."

لیا آهسته بلند شد، چشمانش را به چشمانش دوخت. نترسید.
فقط یک کلمه زمزمه کرد:

"نه."

پیش از اینکه تام حرکتی کند، صدای طلسمی از پشت سر آمد.
"اکسپلیارموس!"
چوب‌دستی از دست تام پرتاب شد و به درختی برخورد کرد.

دراکو بالاخره رسیده بود.

اما حالا همه چیز آماده‌ی یک مقابله‌ی رو در رو بود. در دل جنگل، بین گذشته و آینده. بین تملک و عشق. بین تام و دراکو... و زنی که حالا مادر بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یاد آهنگ مثل یک دختر بدو افتادم 🎀🤌🏻
لایک:9
دیدگاه ها (۹)

حلقه مار P:19 پشت یک عمارت متروکه، باران نم‌نم می‌بارد. تام ...

حلقه مار P:20 دو هفته پس از درگیری دفتر مخفی تام در بخش زیرز...

حلقه مار P:17 ساختمان وزارت جادو - دفتر ثبت احوال جادویی، حو...

حلقه مار P:16نیمه‌شب. خانه‌ی تام ریدل.باد خنکی از پنجره‌ی نی...

Crystal eyes فن فیک

چند شاتی از تهیونگ!𝕻𝖆𝖗𝖙 ¹. .. midnight ..انقدر دویده بود که ...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط