( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۸۰
شب شده بود و همه سره خیر شام نشسته بود به تصمیم آنائل همه شام را بیرون تویه حیات قصر میخوردن
همه داشتن میخندیدند و حرف میزدن آنائل کناره جونکوک نشسته بود دانیلا کناره آدریانو نشسته بود ولی دانیلا از آدریانو ناراحت بود بخاطر دادی که سر اش کشید با غذا اش همش بازی میکرد کاترینا خیلی خوشحال کناره ماتیاس نشسته بود اونم عاشق ماتیاس شده بود و لی نمیتوانست بهش بگه پادشاه و ملکه هم با جان بازی میکردن تنها کسی که در آن جمع عصبانی بود از خوشحالی آنها فلاویا بود
فلاویا
بهت آنائل قول میدم یه جوری این خوشحالی را از شما بگیرم تا طعم بدبختی را بچشی
جونکوک : یه فکری چطور برای اینکه شاهزاده ماتیاس آمده قصر ما سه مهمانی ترتیب بدیم
ماتیاس: نه لازم نیست
آنائل : خیلی خوب میشه
جونکوک : خوبه پس فردا نه پس فردا مهمانی تویه قصر گرفته میشه
آدریانو : چه تصمیمی خوبی گرفتین خیلی هوای خوبی هم هست اما یه سوال
نگاهی به دانیلا کرد و گفت
آدریانو : چرا یکی داره با غذایش بازی میکنه
همه به سمته دانیلا نگاه کردن
جونکوک : چرا خواهری غذا نمیخوری
دانیلا : گشنم نیست
آنائل : مریض که نه شدی
دانیلا : نه خوبم
آدریانو با خنده گفت
آدریانو : نکنه خواهرمون هوای نامزادی کرده اصلا بیا غذای منو بخور
دانیلا عصبانی شد و از رویه صندلی اش بلند شد و بشقاب آدریانو را به سمت اش هول داد و با عصبانیت گفت
دانیلا : اصلانم هوای هیچی رو نکردم دیگه بهم اینجوری نگو
دانیلا با عصبانیت از آنجا رفت شاهزاده جونکوک با عصبانیت روبه آدریانو کرد
جونکوک : چرا ناراحت اش کردی
آدریانو: اما من که چیزی نگفته ام
آنائل : من میروم پیش غش
آدریانو : نه من میروم پیش اش
آدریانو بلند شد و به دنباله دانیلا رفت
دانیلا که کناره قصر وسطه درخت ها نشسته بود رویه زمین با خود اش با عصبانیت زمزمه کرد ......
@h41766101
پارت ۸۰
شب شده بود و همه سره خیر شام نشسته بود به تصمیم آنائل همه شام را بیرون تویه حیات قصر میخوردن
همه داشتن میخندیدند و حرف میزدن آنائل کناره جونکوک نشسته بود دانیلا کناره آدریانو نشسته بود ولی دانیلا از آدریانو ناراحت بود بخاطر دادی که سر اش کشید با غذا اش همش بازی میکرد کاترینا خیلی خوشحال کناره ماتیاس نشسته بود اونم عاشق ماتیاس شده بود و لی نمیتوانست بهش بگه پادشاه و ملکه هم با جان بازی میکردن تنها کسی که در آن جمع عصبانی بود از خوشحالی آنها فلاویا بود
فلاویا
بهت آنائل قول میدم یه جوری این خوشحالی را از شما بگیرم تا طعم بدبختی را بچشی
جونکوک : یه فکری چطور برای اینکه شاهزاده ماتیاس آمده قصر ما سه مهمانی ترتیب بدیم
ماتیاس: نه لازم نیست
آنائل : خیلی خوب میشه
جونکوک : خوبه پس فردا نه پس فردا مهمانی تویه قصر گرفته میشه
آدریانو : چه تصمیمی خوبی گرفتین خیلی هوای خوبی هم هست اما یه سوال
نگاهی به دانیلا کرد و گفت
آدریانو : چرا یکی داره با غذایش بازی میکنه
همه به سمته دانیلا نگاه کردن
جونکوک : چرا خواهری غذا نمیخوری
دانیلا : گشنم نیست
آنائل : مریض که نه شدی
دانیلا : نه خوبم
آدریانو با خنده گفت
آدریانو : نکنه خواهرمون هوای نامزادی کرده اصلا بیا غذای منو بخور
دانیلا عصبانی شد و از رویه صندلی اش بلند شد و بشقاب آدریانو را به سمت اش هول داد و با عصبانیت گفت
دانیلا : اصلانم هوای هیچی رو نکردم دیگه بهم اینجوری نگو
دانیلا با عصبانیت از آنجا رفت شاهزاده جونکوک با عصبانیت روبه آدریانو کرد
جونکوک : چرا ناراحت اش کردی
آدریانو: اما من که چیزی نگفته ام
آنائل : من میروم پیش غش
آدریانو : نه من میروم پیش اش
آدریانو بلند شد و به دنباله دانیلا رفت
دانیلا که کناره قصر وسطه درخت ها نشسته بود رویه زمین با خود اش با عصبانیت زمزمه کرد ......
@h41766101
- ۲۶.۶k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط