من خودم این رو تقدیم میکنم به قدیمی های ویسگون :
من خودم این رو تقدیم میکنم به قدیمی های ویسگون :
یاد داری خاطره یک باغ بود
سینه از عشق شقایق داغ بود
دست غم آن روز ها کو تاه بود
دفتر انشا ء چراغ ماه بود …
چیدن انگور شعر روز بود
وقت خوب دیدنت دیروز بود …
فصل تابستان چه حالی داشتیم
روی زلف ماه گل می کاشتیم
اوج هستی گاه یک فواره بود
شادی ما دیدن تیاره بود …
باغ اندیشه پر از امید بود
لابلای دفترم خورشید بود
خانه ما آ ن سوی اندیشه بود
پشت دیوارش درخت و بیشه بود
مطبخی تاریک و در کنج حیاط
دود و دم بود و نشانی از نشاط
یک کبوتر روی بام خانه بود
کاسه آ بی کمی هم دانه بود
پای گردوی دراز ماه و سال
سایه بود جوی آ بی از زلال
کرت سبز خاطره یک رنگ بود
کی دل ما مثل الان سنگ بود
یاد داری مشق شب انبوه بود
پشت پرچین دلم اندوه بود
ای دریغا آ ن چراغ عشق مرد
مشق های کودکی را باد برد
خوشه های ماه از اندیشه رفت
آ ن کبوتر پر زد و تابیشه رفت
آ ن رفیق کودکی درباد رفت
سوز دل هامان خدا از یاد رفت
خانه خشتی ما از سنگ شد
آ ن همه شعر و غزل نیرنگ شد
مشق های دوستی را باد برد
بیستون را انزجار از یاد برد
بال سنجاقک خدایا زرد شد
شعله های عاشقی هم سرد شد
کوچه های درد و هجرت باز شد
بچگی ها رفت و عقل آ غاز شد
کوچه ها از هندسه لبریز شد
خانه خشتی ما پاییز شد …
نامه های دوستی را باد برد
کوله بار غصه را فرهاد برد …
نقش خوبت مانده لای دفترم
گرچه تنها درقفس مشتی پرم
یاد داری خاطره یک باغ بود
سینه از عشق شقایق داغ بود
دست غم آن روز ها کو تاه بود
دفتر انشا ء چراغ ماه بود …
چیدن انگور شعر روز بود
وقت خوب دیدنت دیروز بود …
فصل تابستان چه حالی داشتیم
روی زلف ماه گل می کاشتیم
اوج هستی گاه یک فواره بود
شادی ما دیدن تیاره بود …
باغ اندیشه پر از امید بود
لابلای دفترم خورشید بود
خانه ما آ ن سوی اندیشه بود
پشت دیوارش درخت و بیشه بود
مطبخی تاریک و در کنج حیاط
دود و دم بود و نشانی از نشاط
یک کبوتر روی بام خانه بود
کاسه آ بی کمی هم دانه بود
پای گردوی دراز ماه و سال
سایه بود جوی آ بی از زلال
کرت سبز خاطره یک رنگ بود
کی دل ما مثل الان سنگ بود
یاد داری مشق شب انبوه بود
پشت پرچین دلم اندوه بود
ای دریغا آ ن چراغ عشق مرد
مشق های کودکی را باد برد
خوشه های ماه از اندیشه رفت
آ ن کبوتر پر زد و تابیشه رفت
آ ن رفیق کودکی درباد رفت
سوز دل هامان خدا از یاد رفت
خانه خشتی ما از سنگ شد
آ ن همه شعر و غزل نیرنگ شد
مشق های دوستی را باد برد
بیستون را انزجار از یاد برد
بال سنجاقک خدایا زرد شد
شعله های عاشقی هم سرد شد
کوچه های درد و هجرت باز شد
بچگی ها رفت و عقل آ غاز شد
کوچه ها از هندسه لبریز شد
خانه خشتی ما پاییز شد …
نامه های دوستی را باد برد
کوله بار غصه را فرهاد برد …
نقش خوبت مانده لای دفترم
گرچه تنها درقفس مشتی پرم
- ۲۷۰
- ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط