( استاد جذاب من ) )ლ( پارت 59 `ლ
( استاد جذاب من ) )ლ( پارت 59 `ლ
می کو : ما برگشتیم
می کو جلو لوهان پشته سرش وارده سالن بزرگ آن عمارت شدن سالن اما هیچکس داخل آن سالن نبود لوهان به سمته مبل رفت و بلافاصله نشست می کو که همانجا ایستاده بود با صدای بلند داد زد می کو : جیمینی ات کجایین جیمینی نکنه ات فراریت داده
لوهان : باز شروع نکن
دختره با قدم های کوچک و سریع از پله ها پایین اومد سریع سمته داداشش رفت و دستاشو دوره کمرش حلقه کرد سرشو رویه شونه اش گذاشت و لب زد ات : شما ها گفتین عصر برمیگردین
می کو : دلت برام تنگ شده خواهری
ات : اوهم ..........می کو خواهرش را از خودش جدا کرد
با لحن مهربانی نجوا کرد می کو : جیمینی کجاست بهش گفتم پیشت بمونه نکنه گذاشته رفته
ات : نه همین جاست فقط من حوصلم سر رفته بود
می کو : من این جیمینی رو میکشم چرا حوصلت رو سر برده
لوهان : شما ها نمیخواهید بشینید
می کو : آها راستی یادم رفت بهت بگم لوهان دوسته منه باهاش راحت باش من و اون یه جا زندگی میکنیم.......سمته یکی از مبل ها رفت و نشست پاهاشو رویه میزی که جلوش قرار داشت گذاشت و به حرف هایش ادامه داد ...... به این چهره سرد و اخلاق گند اش نگاه نکن اون خیلی آدم خوبی ... نیست یعنی هست
دختره با لبخند زیبایی مثله همیشه روی لب هایش سمته لوهان رفت و کنارش نشست ات : نه اصلا اخلاقش گند نیست به نظر من بهترین اخلاق رو داره
لوهان که نگاهش به لبخند زیبایی آن دختر دوخته شد انگار باز هم اون دختر دلش رو برده، سریع نگاهش رو ازش گرفت و به جلو اش داد
لوهان : نظر لطفته ......جیمین با عجله و نگرانی که از سر و روش میبارید از پله ها پایین می اومد
سراسیمه سمته مبل رفت و نشست با کلافگی دستی تو موهایش فروع برد می کو : چی شده چرا انقدر عصبی هستی
جیمین : عموم همین الان زنگ زد تو راه قراره بیاد کره
می کو : گفته باشم این دفعه تا سره سفره عقد میبرتت
دختره گیج نگاه میکرد یعنی درمورد چی حرف میزدن اصلا ازدواج جیمین چه ربطی به عمویش داره جیمین کلافه لب زد جیمین : خسته شدم همش میگه برو سره قرار ازدواج کن خانواده تشکیل بده
لوهان که تمام مدت در فکر فروع رفته بود بالاخره لب باز کرد لوهان : من یه فکری دارم .....چطوره این مدت که عموت اینجاست چطوره یکی نقش نامزدتو بازی کنه
جیمین : یعنی میگی قرار دادی
لوهان : آره اینجوری میتونی راحت بشی
می کو : فکره خوبیه اما کسی حاضر نمیشه همچین کاری بکنه
لحظه ای سکوت بر قرار شد که یهو چشم های می کو و جیمین رویه ات ثابت موند دختره با لبخند زوری گفت ات : چیزی .. شده
می کو : جیمین میدونم تو ذهنت چی میگذره اما نمیشه
جیمین : رفیق فقط چند روز تو که مهربونی ..
می کو : ما برگشتیم
می کو جلو لوهان پشته سرش وارده سالن بزرگ آن عمارت شدن سالن اما هیچکس داخل آن سالن نبود لوهان به سمته مبل رفت و بلافاصله نشست می کو که همانجا ایستاده بود با صدای بلند داد زد می کو : جیمینی ات کجایین جیمینی نکنه ات فراریت داده
لوهان : باز شروع نکن
دختره با قدم های کوچک و سریع از پله ها پایین اومد سریع سمته داداشش رفت و دستاشو دوره کمرش حلقه کرد سرشو رویه شونه اش گذاشت و لب زد ات : شما ها گفتین عصر برمیگردین
می کو : دلت برام تنگ شده خواهری
ات : اوهم ..........می کو خواهرش را از خودش جدا کرد
با لحن مهربانی نجوا کرد می کو : جیمینی کجاست بهش گفتم پیشت بمونه نکنه گذاشته رفته
ات : نه همین جاست فقط من حوصلم سر رفته بود
می کو : من این جیمینی رو میکشم چرا حوصلت رو سر برده
لوهان : شما ها نمیخواهید بشینید
می کو : آها راستی یادم رفت بهت بگم لوهان دوسته منه باهاش راحت باش من و اون یه جا زندگی میکنیم.......سمته یکی از مبل ها رفت و نشست پاهاشو رویه میزی که جلوش قرار داشت گذاشت و به حرف هایش ادامه داد ...... به این چهره سرد و اخلاق گند اش نگاه نکن اون خیلی آدم خوبی ... نیست یعنی هست
دختره با لبخند زیبایی مثله همیشه روی لب هایش سمته لوهان رفت و کنارش نشست ات : نه اصلا اخلاقش گند نیست به نظر من بهترین اخلاق رو داره
لوهان که نگاهش به لبخند زیبایی آن دختر دوخته شد انگار باز هم اون دختر دلش رو برده، سریع نگاهش رو ازش گرفت و به جلو اش داد
لوهان : نظر لطفته ......جیمین با عجله و نگرانی که از سر و روش میبارید از پله ها پایین می اومد
سراسیمه سمته مبل رفت و نشست با کلافگی دستی تو موهایش فروع برد می کو : چی شده چرا انقدر عصبی هستی
جیمین : عموم همین الان زنگ زد تو راه قراره بیاد کره
می کو : گفته باشم این دفعه تا سره سفره عقد میبرتت
دختره گیج نگاه میکرد یعنی درمورد چی حرف میزدن اصلا ازدواج جیمین چه ربطی به عمویش داره جیمین کلافه لب زد جیمین : خسته شدم همش میگه برو سره قرار ازدواج کن خانواده تشکیل بده
لوهان که تمام مدت در فکر فروع رفته بود بالاخره لب باز کرد لوهان : من یه فکری دارم .....چطوره این مدت که عموت اینجاست چطوره یکی نقش نامزدتو بازی کنه
جیمین : یعنی میگی قرار دادی
لوهان : آره اینجوری میتونی راحت بشی
می کو : فکره خوبیه اما کسی حاضر نمیشه همچین کاری بکنه
لحظه ای سکوت بر قرار شد که یهو چشم های می کو و جیمین رویه ات ثابت موند دختره با لبخند زوری گفت ات : چیزی .. شده
می کو : جیمین میدونم تو ذهنت چی میگذره اما نمیشه
جیمین : رفیق فقط چند روز تو که مهربونی ..
- ۲۳.۰k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط