part 𝟓𝟏
part 𝟓𝟏
یونا: برو بخواب دیگه ساعت ۵ و نیمه ها
ا.ت: سعی میکنم
یونا: منم میرم دوباره بخوابم
بعدشم یونا رفت توی اتاقش
منم بالاخره خوابم برد
وقتی بیدار شدم ساعت ۲ ظهر بود
ا.ت: یاااا یونا تو چرا منو بیدار نکردی؟
یونا: چون ساعت ۵ و نیم تازه خوابیدی، بیا غذا بخور
رفتم نشستم روی صندلی و شروع کردم به غذا خوردن
بعدش لباسامو عوض کردم و رفتم پیش یونا
ا.ت: یونا منو میرسونی خونه؟
یونا: خب بزار منم لباس بپوشم الان میام
یونا هم رفتم لباساشو عوض کرد و سوار ماشین
شدیم
یونا: خبب رسیدیم
ا.ت: خدافظظ
یونا: بای بای
در زدم و یکی از خدمتکارا درو باز کرد
رفتم داخل و دیدم جونگکوک خیلی عصبانی روی مبل نشسته
جونگکوک: کدوم گوری بودی تا الان؟
ا.ت: خونه ی یونا
جونگکوک: چرا جوابمو نمیدادی؟
ا.ت: گوشیم سایلنت بود و داشتیم فیلم میدیدیم
جونگکوک: میدونی عواقب کارت چیه؟
ا.ت: توی این سه ماه حتی جوابمم نمیدادی الان چیشده یهو به فکرمی؟
جونگکوک: هفته ی دیگه دوباره برمیگردم همونجا
ا.ت: بورام دیشب اومد خونه؟
جونگکوک: ا.ت بحثو عوض نکن، چت شده تو؟
ا.ت:من؟ من چم شده؟ کی بود که زنشو وقتی که حامله بود و توی بدترین شرایط بود ول کرد و رفت؟ چرا همینکه فهمیدی حاملم پا به فرار گذاشتی؟
جونگکوک: من پا به فرار نذاشتم
ا.ت: حتی رفتارتم عوض شده، باهام خیلی سرد رفتار میکنی انگار نه انگار تا چند ماه پیش پرنسست بودم
جونگکوک: ا.ت...
نذاشتم حرفشو بزنه و رفتم توی اتاقم و درو قفل کردم
اصلا چه کاری داره؟ نکنه داره بهم خیانت میکنه؟ چرا باید هفته ی دیگه بازم بره اونجا؟ اگه قراره دوباره بره پس چرا اصلا برگشت؟
بعدش دوباره صدای جونگکوک رو شنیدم
جونگکوک:ا.ت درو باز کن
ا.ت:پس چرا نمیری همونجا؟اصلا برای چی برگشتی وقتی دوباره میخوای بری ها؟
جونگکوک: ا.ت درو باز کن تا بهت بگم
اهمیتی بهش ندادم ولی بعد از چند مین رفتم پیشش
ا.ت: بیا صحبت کنیم
جونگکوک: چه عجب سر عقل اومدی
از حرفش خوشم نیومد ولی به روم نیاوردم
نشستیم روی مبل
ا.ت: این کارت چقدر مهمه که چند ماه ولم کردی و هفته ی دیگه دوباره میخوای بری؟ اصلا کارت چیه؟
جونگکوک: نمیتونم بهت بگم کارم چیه
ا.ت: چرا نمیتونی؟ مگه من زنت نیستم؟ پس چرا نمیتونی؟ نکنه اصلا داری بهم خ...
جونگکوک: واقعا راجب من همچین فکری میکنی؟
بهم شک داری؟
ادامه دارد....
یونا: برو بخواب دیگه ساعت ۵ و نیمه ها
ا.ت: سعی میکنم
یونا: منم میرم دوباره بخوابم
بعدشم یونا رفت توی اتاقش
منم بالاخره خوابم برد
وقتی بیدار شدم ساعت ۲ ظهر بود
ا.ت: یاااا یونا تو چرا منو بیدار نکردی؟
یونا: چون ساعت ۵ و نیم تازه خوابیدی، بیا غذا بخور
رفتم نشستم روی صندلی و شروع کردم به غذا خوردن
بعدش لباسامو عوض کردم و رفتم پیش یونا
ا.ت: یونا منو میرسونی خونه؟
یونا: خب بزار منم لباس بپوشم الان میام
یونا هم رفتم لباساشو عوض کرد و سوار ماشین
شدیم
یونا: خبب رسیدیم
ا.ت: خدافظظ
یونا: بای بای
در زدم و یکی از خدمتکارا درو باز کرد
رفتم داخل و دیدم جونگکوک خیلی عصبانی روی مبل نشسته
جونگکوک: کدوم گوری بودی تا الان؟
ا.ت: خونه ی یونا
جونگکوک: چرا جوابمو نمیدادی؟
ا.ت: گوشیم سایلنت بود و داشتیم فیلم میدیدیم
جونگکوک: میدونی عواقب کارت چیه؟
ا.ت: توی این سه ماه حتی جوابمم نمیدادی الان چیشده یهو به فکرمی؟
جونگکوک: هفته ی دیگه دوباره برمیگردم همونجا
ا.ت: بورام دیشب اومد خونه؟
جونگکوک: ا.ت بحثو عوض نکن، چت شده تو؟
ا.ت:من؟ من چم شده؟ کی بود که زنشو وقتی که حامله بود و توی بدترین شرایط بود ول کرد و رفت؟ چرا همینکه فهمیدی حاملم پا به فرار گذاشتی؟
جونگکوک: من پا به فرار نذاشتم
ا.ت: حتی رفتارتم عوض شده، باهام خیلی سرد رفتار میکنی انگار نه انگار تا چند ماه پیش پرنسست بودم
جونگکوک: ا.ت...
نذاشتم حرفشو بزنه و رفتم توی اتاقم و درو قفل کردم
اصلا چه کاری داره؟ نکنه داره بهم خیانت میکنه؟ چرا باید هفته ی دیگه بازم بره اونجا؟ اگه قراره دوباره بره پس چرا اصلا برگشت؟
بعدش دوباره صدای جونگکوک رو شنیدم
جونگکوک:ا.ت درو باز کن
ا.ت:پس چرا نمیری همونجا؟اصلا برای چی برگشتی وقتی دوباره میخوای بری ها؟
جونگکوک: ا.ت درو باز کن تا بهت بگم
اهمیتی بهش ندادم ولی بعد از چند مین رفتم پیشش
ا.ت: بیا صحبت کنیم
جونگکوک: چه عجب سر عقل اومدی
از حرفش خوشم نیومد ولی به روم نیاوردم
نشستیم روی مبل
ا.ت: این کارت چقدر مهمه که چند ماه ولم کردی و هفته ی دیگه دوباره میخوای بری؟ اصلا کارت چیه؟
جونگکوک: نمیتونم بهت بگم کارم چیه
ا.ت: چرا نمیتونی؟ مگه من زنت نیستم؟ پس چرا نمیتونی؟ نکنه اصلا داری بهم خ...
جونگکوک: واقعا راجب من همچین فکری میکنی؟
بهم شک داری؟
ادامه دارد....
- ۴.۲k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط