تکپارتییی جدید از جیهوپییی؟؟
تکپارتییی جدید از جیهوپییی؟؟
دانشگاه همیشه بوی کاغذهای کهنه و قهوهی سرد میداد، اما آن روز، بوی عطرِ او همه چیز را تغییر داد.
واردِ سالن تمرین شدم؛ نورِ غروب از پنجرههای بلند، خطوطِ درازی روی کفِ چوبیِ تالار کشیده بود. فکر میکردم تنهایم، اما او آنجا بود. وسطِ تالار ایستاده بود، بیحرکت، مثلِ مجسمهای که منتظرِ یک لمسِ کوچک است تا جان بگیرد. وقتی صدای قدمهایم را شنید، سرش را چرخاند. چشمانش... چشمانش مثلِ اعماقِ یک اقیانوسِ تاریک بود که انگار هزاران راز را در خود دفن کرده.
اسمِ او "الینور" بود. اسمی که وقتی روی زبانم میچرخید، طعمِ تلخ و شیرینِ یک شروعِ اشتباه را میداد....
نزدیکش شدم. صدایِ ضربانِ قلبم در سکوتِ تالار، بلندتر از صدایِ نفسهایمان بود. هوسوکِ همیشه خندان، آن لحظه گم شده بود. من فقط مردی بودم که در برابرِ افسونِ او زانو زده بود.
به آرامی گفتم: تو همیشه اینجا تمرین میکنی؟
الینور حتی عقب نرفت. او به من خیره شد، نگاهش سنگین بود؛ پر از دردی که سعی داشت پنهانش کند. با صدایی که مثلِ کشیده شدنِ ابریشم روی سنگ بود، پاسخ داد: من فقط جایی میایستم که سایهها با هم یکی بشن. تو هم همینجایی، مگه نه؟
آن جمله، مثلِ یک سیلی به روحم خورد. او میدانست. میدانست که من هم مثلِ او، در این دانشگاه، زیرِ بارِ نگاههای سنگین و انتظاراتی که کمرم را خم کرده، دارم خفه میشوم....
دستم را جلو بردم و به لبهی آستینش چنگ زدم. میدانستم این کار خطرناک است. میدانستم نزدیک شدن به کسی مثلِ او، یعنی وارد شدن به یک طوفان. اما وقتی چشمانش را بست و آرام به سمتم خم شد، دیگر برای عقبنشینی دیر بود.
زمزمه کردم: الینور... ما نباید اینجا باشیم. نه با این رازها.
او لبخندِ کجی زد که قلبم را از جا کند. رازها تنها چیزی هستن که واقعیان، هوسوک. بقیه چیزها فقط یه نمایشه.
و همانجا، در سالنی که بوی تنهایی میداد، ما به یکدیگر گره خوردیم. نه فقط دو دانشجو که اتفاقی به هم برخورد کرده بودند، بلکه دو روحِ زخمی که در میانِ هیاهویِ دانشگاه، تنها پناهگاهِ هم شده بودند. نمیدانستم این جاده به کجا ختم میشود؛ شاید به رسوایی، شاید به یک ویرانیِ بزرگ... اما وقتی دستش را در دستم گرفت، برای اولین بار، دیگر از تاریکیِ آینده نمیترسیدم.
من، جیهوپ، مردی که دنیا او را با رقصیدن میشناخت، بالاخره یاد گرفتم چطور با سایهها برقصم....
خبببب حمایتم کنیدد. دیگهههه
دانشگاه همیشه بوی کاغذهای کهنه و قهوهی سرد میداد، اما آن روز، بوی عطرِ او همه چیز را تغییر داد.
واردِ سالن تمرین شدم؛ نورِ غروب از پنجرههای بلند، خطوطِ درازی روی کفِ چوبیِ تالار کشیده بود. فکر میکردم تنهایم، اما او آنجا بود. وسطِ تالار ایستاده بود، بیحرکت، مثلِ مجسمهای که منتظرِ یک لمسِ کوچک است تا جان بگیرد. وقتی صدای قدمهایم را شنید، سرش را چرخاند. چشمانش... چشمانش مثلِ اعماقِ یک اقیانوسِ تاریک بود که انگار هزاران راز را در خود دفن کرده.
اسمِ او "الینور" بود. اسمی که وقتی روی زبانم میچرخید، طعمِ تلخ و شیرینِ یک شروعِ اشتباه را میداد....
نزدیکش شدم. صدایِ ضربانِ قلبم در سکوتِ تالار، بلندتر از صدایِ نفسهایمان بود. هوسوکِ همیشه خندان، آن لحظه گم شده بود. من فقط مردی بودم که در برابرِ افسونِ او زانو زده بود.
به آرامی گفتم: تو همیشه اینجا تمرین میکنی؟
الینور حتی عقب نرفت. او به من خیره شد، نگاهش سنگین بود؛ پر از دردی که سعی داشت پنهانش کند. با صدایی که مثلِ کشیده شدنِ ابریشم روی سنگ بود، پاسخ داد: من فقط جایی میایستم که سایهها با هم یکی بشن. تو هم همینجایی، مگه نه؟
آن جمله، مثلِ یک سیلی به روحم خورد. او میدانست. میدانست که من هم مثلِ او، در این دانشگاه، زیرِ بارِ نگاههای سنگین و انتظاراتی که کمرم را خم کرده، دارم خفه میشوم....
دستم را جلو بردم و به لبهی آستینش چنگ زدم. میدانستم این کار خطرناک است. میدانستم نزدیک شدن به کسی مثلِ او، یعنی وارد شدن به یک طوفان. اما وقتی چشمانش را بست و آرام به سمتم خم شد، دیگر برای عقبنشینی دیر بود.
زمزمه کردم: الینور... ما نباید اینجا باشیم. نه با این رازها.
او لبخندِ کجی زد که قلبم را از جا کند. رازها تنها چیزی هستن که واقعیان، هوسوک. بقیه چیزها فقط یه نمایشه.
و همانجا، در سالنی که بوی تنهایی میداد، ما به یکدیگر گره خوردیم. نه فقط دو دانشجو که اتفاقی به هم برخورد کرده بودند، بلکه دو روحِ زخمی که در میانِ هیاهویِ دانشگاه، تنها پناهگاهِ هم شده بودند. نمیدانستم این جاده به کجا ختم میشود؛ شاید به رسوایی، شاید به یک ویرانیِ بزرگ... اما وقتی دستش را در دستم گرفت، برای اولین بار، دیگر از تاریکیِ آینده نمیترسیدم.
من، جیهوپ، مردی که دنیا او را با رقصیدن میشناخت، بالاخره یاد گرفتم چطور با سایهها برقصم....
خبببب حمایتم کنیدد. دیگهههه
- ۴۸۶
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط