آمده بود خواستگاری. قرار شد با هم حرف بزنیم. او که حرف می

آمده بود خواستگاری. قرار شد با هم حرف بزنیم. او که حرف می زد، من با فرش اتاق بازی می کردم. تا موقع عقد، یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم.
.. .. .
می گفت «با تو که حرف می زدم، با خودم می گفتم الآنه که یک طرف فرش سوراخ بشه و دست هات از اون طرف بزنه بیرون. »
می گفت «من فقط دست هات رو می دیدم که با فرش اتاق بازی می کنه. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 74
دیدگاه ها (۳)

با پدر و مادرش سه تایی آمدند خواستگاری. اولین کسی بود که اجا...

روزگار غریبیستهرآنچه را دلمان میخواهد می خریم و مبلغش هر چقد...

امام علی (ع): هرگاه در روزی تو تأخیر وتنگی پدید آمد،آمرزش بخ...

خدایا خود گفته ای مرا بخوانید وزیاد دعا ودرخواست داشته باشید...

خون آشام من/پارت۳

پارت ۴۹ رومان _ سناریو _ پارت

پارت ۲۴رز وحشی# BTS ات...از اتاق زدم بیرون و رفتم توی اتاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط