می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قه

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود. عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می شد. بالاترین نقطه زمین، شانه های پدر بود. بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند. تنها دردم، زانوهای زخمی ام بودند. تنها چیزی که می شکست، اسباب بازی هایم بود و معنای خداحافظ، تا فردا بود.
دیدگاه ها (۶)

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④ريشه تمام اندوه‌ها؛ توقع داشتن ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

قسمت ۶

{روزهای کودکی}می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..آن زمان‌ها که...

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرما...

kو می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی...آن زمان‌ها که پدر تنها ...

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی.. آن زمان‌ها که پدر تنها ق...

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..آن زمان‌ها که پدر تنها قهرم...

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی.. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط