سهم من از روزگار چشم دوختن به جاده بود و پاره سنگی که روی

سهم من از روزگار چشم دوختن به جاده بود و پاره سنگی که روی آن بنشینم ، خیلی سخت و سرد است هر روز انتظار تو را کشیدن و نگاه سبزت را طلب کردن ، خیلی درد دارد دوست داشت را یاد بگیری اما به روزگار باید جدایی را جواب بدهی .........
دیدگاه ها (۵)

می گویند بعضی آتشها برای گرم کردن دست ها نیستند؛ برای روشن ن...

معامله p11جونگ‌کوک دستش را از روی قلبش برنداشت.نفس‌هایش کوتا...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣1️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ چند دقیقه بعد، ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

تو شب سرد کلانشهربرف انبوه بسته بود ارتباط و راه روماشین ها ...

پارت ۲ویو ات:ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزر...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

Lost leaves/رمان جیمین

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت سوم---**پارت سوم: بازی با آتش**لیها با تمامِ توانش تکون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط