Lost leaves/رمان جیمین

برگ های گمشده🍂
پارت ۲

با ماشین به فرودگاه رسید
باید با راننده خداحافظی میکرد
عینک دودیش روی چشمش بود
از ماشین پیاده شد
وارد فرودگاه شد...
داشت میدوید سمت جایی که بخوان بلیط ها رو تحویل بدن

کاراش رو انجام داد و سوار هواپیما شد

🌅غروب/رسیدن به کره جنوبی

سوار ماشینی که اضافه اونجا داشتم و از اخرین بار توی پارکینگ فرودگاه کره بود برداشتم(من اصلا نمیدونم که دقیقا چجوریه پس قائدتا اگه با منطق واقعیت نبود خودتون جورش کنین ،۵ ساله سوار هواپیما نشدم...)
هوا کم کم داشت هم رنگ ماشین(سیاه)میشد

شیشه رو داد پایین و آرنجش رو کرد بیرون
نفس عمیقی کشید ، با نگاه کردن به خیابان ها هر لحظه خاطره های مبحمی میومد

به میدون که وسطش مجسمه ای بود نگاهی انداخت
پارک قدیمیی که وسط ان درختی که با تاب چوبی بود به یادش اورد

کمی دور تر با شرکت ها و ساختمان های تجاری چشم اندوخت
به یاد دیوار هایی که گل های کوچک و رنگارنگ درخت ها و بوته ها از ان اویزان بودن

با اپارتمان ها به یاد خونه های قدیم،مدرسه ها،بازی ها...اون هم توی ۹ سالگی...

این همه خاطره ، خیلی سخت بود به یاد اوردن...وقتی ۹ سالش بود، به دلایلی که نمیفهمید ، هنوز نفهمیده،و شاید نخواهد فهمید ...از کره به کانادا رفت
با پدرش زندگی میکرد...هرگز حرفی از مادرش نبود...فقط یک بار،فقط یک بار پدرش گفته بود مادرت به دلایل شخصی خودک*شی کرده

ات با وجود نداشتن مادر کودکی بدی نداشت...اتفاقا پدرش خیلی مهربان بود
توی کانادا خیلی دوست پیدا نمیکرد
خونشون یک ساختمان ساده بود...نه انقدر فقیرانه،و نه در حد اپارتمان،و نه کاخ یا خونه های بزرگ

توی کانادا باید درس میخوند
حتی بخواطر ازمون نهایی کمی از موهایش سفید شده بود
و الان یک خرپول بود
یک خرپول به خواطر دوست قدیمیش و دوران کودکی اش به همون جای قبلی برگشت

مین یونگی همیشه تنها دوست ات بود
پدرش با وجود مهربان بودن به شدت سخت گیر و حساس بود

...ات، توی ماشین، نشسته بود و به خیابان‌هایِ تاریک، خیره بود.

هر بار که اسمِ مادرش، به زبانِ پدرش، می‌اومد صورتش، مثلِ یک سنگ، سرد، میشد.
اونقدر سرد که ات، یاد گرفته بود، هیچ‌وقت، از مادرش، حرف نزنه تا پدرش، دوباره، اون آدمِ سردِ قدیم، نشه.


تویِ راه، گوشیِ ات، زنگ خورد.

با نگاهی که به صفحه‌یِ گوشی، دوخته شده بود، گفت
*...الو...؟

صدایی، از پشتِ خط، با لحنی که سرد، ولی آشنا، بود، گفت
+...ات؟... کجایی؟...

ات، با لبخندی که زیرِ لبش، پنهون بود، گفت
*...نزدیکم... آدرس رو، برام، ایمیل کردی؟...ببینم خواب بودی؟...

شوگا، با صدایی که کمی، گرم‌تر، شد، گفت
+خواب؟هممم...ادرس برات، فرستادم... منتظرتم...

ات، با نگاهی که به جاده، دوخته شده بود، گفت
*...باشهتا چند دقیقه‌یِ دیگه...»

و گوشی، قطع شد.

ات، جلویِ یک خانه‌یِ دوطبقه، با نمایِ سفید و ساده، ایستاد.
یک حیاطِ کوچک، با چمنهایِ کوتاه و یک مسیرِ سنگفرش، به درِ اصلی، ختم می‌شد.
نورِ گرمِ چراغهایِ حیاط، رویِ دیوارهایِ سفید، می‌درخشید.

با قدمهایی که محکم، ولی مردد، بود، به سمتِ در، رفت و زنگ، زد.

در، به آرامی، باز شد و شوگا، با همان نگاه سرد همیشگی، پشت در، ایستاده بود.

*...سلام، شوگا... خیلی وقته...

+...خوش اومدی، کیم...»

و از گوشه های در صدای پاهای خیس روی زمین حس میشد
با دیدن اون چیز،ات چشماش گشاد شد...
مردی با حوله ی حموم و موهای خیس و پراکنده روی صورتش و نگاه های هم گوگولی و در عین حال خمار اومد و اون هم از دیدن ات خشکش زد

بمانید در خماری
شرایط پارت بعد

لایک ۶
بازشر ۲ تا
کامنت ۲
فالو ۸۰ تایی بشیم
دیدگاه ها (۰)

lost leaves/رمان جیمین

lost leaves/ معرفی رمان جیمین

بیو شو بدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط