ای ساقیا مستانه رو، آن یار را آواز ده

ای ساقیا مستانه رو، آن یار را آواز ده
گر او نمی آید بگو، آن دل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو، پیچیده ام بر موی تو
مست رخ نیکوی تو، آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام،مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام،آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من،ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها، شرمی نکردی ازخدا
اکنون بیا بهر خدا، آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی،با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی،آن دل که بردی بازده

از عشق تو شاد آمدم،از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم،آن دل که بردی بازده

ای ماه کنعانی من آن دل که بُردی باز ده
مرغ دلم را از فقس پرواز ده، پرواز ده

ای اختر تابنده ام، ای کوکب پاینده ام
یا نور افشان بر دلم، یا دل که بردی باز ده

از قول من با او بگو، ای برده از خاطر مرا
یا پای بنه بر دیده ام، یا دل که بردی باز ده
دیدگاه ها (۲)

نمیدونم ..ﺗــــــﻮ رو ﺍﻧــــدﺍﺯﻩ ی ﻧﻔﺴــــم دﻭﺳـــﺖ دﺍﺭمﯾـــ...

خوشبختی ادب است ، ادب مدرک نیست ، ادب لباس زیبا و گران پوشید...

خوشبختۍ دیگران،ازخوشبختۍ توڪم نمیڪندوثروت آنانرزق تو راڪم نم...

تو اگر به هر نگاهیببری هزارها دلنرسد بدان نگارا که دلی نگاه ...

عشق شرطی

فراتر از خویش

روزی، عزیزی حرفی به من زد که طنین‌انداز جان شد: «من شعاری دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط