روزی، عزیزی حرفی به من زد که طنینانداز جان شد: «من شعاری
روزی، عزیزی حرفی به من زد که طنینانداز جان شد: «من شعاری دارم که به همه یاد می دم؛ میخوای به تو هم یادش بدم؟»
آن روز، دلم در چنگال اندوه فشرده بود، اما با این همه، آمیزهای از دلتنگی و کنجکاوی پرسیدم: «شعار؟یاد بده....»
صدایش را صاف کرد و گفت: «همیشه از توانایی هات بگو... این را به همه میگم.»
همان دم، چون چراغی در دلِ آن تاریکیِ موهوم افروخته شد. دریافتم که برخی آدمیان، مرهمی ناخواستهاند؛ میآیند تا با کلامی، غبار ملال از آینهی روح بزدایند. از آن روزگار، آموختم که به جای خیره شدن به دیوارِ بنبستِ غمها، دست بر ستارههای روشنی بگذارم که هنوز در آسمانِ وجودم سو سو میزنند.
اکنون، هر زمان که جهان بر دل تنگ میشود و بادِ ناسازگارِ روزگار قصد خاموش کردنِ چراغ امیدم را دارد، یادِ آن کلام میافتم؛ یادِ آن دستی که از پسِ ابرهای تیره، به من نشان داد هنوز چه بسیار آسمان برای پرواز دارم.
آن روز، دلم در چنگال اندوه فشرده بود، اما با این همه، آمیزهای از دلتنگی و کنجکاوی پرسیدم: «شعار؟یاد بده....»
صدایش را صاف کرد و گفت: «همیشه از توانایی هات بگو... این را به همه میگم.»
همان دم، چون چراغی در دلِ آن تاریکیِ موهوم افروخته شد. دریافتم که برخی آدمیان، مرهمی ناخواستهاند؛ میآیند تا با کلامی، غبار ملال از آینهی روح بزدایند. از آن روزگار، آموختم که به جای خیره شدن به دیوارِ بنبستِ غمها، دست بر ستارههای روشنی بگذارم که هنوز در آسمانِ وجودم سو سو میزنند.
اکنون، هر زمان که جهان بر دل تنگ میشود و بادِ ناسازگارِ روزگار قصد خاموش کردنِ چراغ امیدم را دارد، یادِ آن کلام میافتم؛ یادِ آن دستی که از پسِ ابرهای تیره، به من نشان داد هنوز چه بسیار آسمان برای پرواز دارم.
- ۳۹۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط