the ghost pt3
#درخواستی
#استری_کیدز
#بنگ_چان
با برخورد نور خورشید به صورتش، چشم هاش رو باز کرد، انتظار نداشت که کریستوفر کنارش باشه، با دیدن صورت بی رنگش لبخندی به لبش نشست، دستش رو برد تا موهاش رو نوازش کنه، اما با گذر دستش از اون هاله، لبخند غمگینی زد و لبش رو گاز گرفت تا از بغضش جلوگیری بکنه
&خیلی زیبایی.. شخصیتت مثل فرشته هاست، حاضرم بمیرم و زندگی رو به تو برگردونن، تو قطعا زندگی بهتری از من داشتی کریستوفر، تو از آدما دوری نمیکنی، تو دوست داشتن رو بلدی، تو محبت کردن رو بلدی، می تونم توی آغوشت ذوب بشم، ای کاش می تونستم لمست کنم و توی دست هات غرق بشم
با فکر اینکه پسر غرق خوابه به اشک هاش اجازه سقوط داد، سرش رو توی بالش فرو برده بود تا با صدای هق هق هاش بیدارش نکنه، اما غافل از این بود که پسر با چشم های غمگینش، در تلاش برای نوازش موهاشه،
_متاسفم... که باعث میشم اینجوری گریه کنی.. اگر زنده بودم... یا اگر برات مزاحمت ایجاد نمیکردم و باهات حرف نمیزدم، باعث اذیت شدنت نمیشدم.. متاسفم سوفی
با صدای لرزون پسر، احساس درد عمیقی درون سینه اش پیچید، سریع روی تخت نشست
&کریس من فقط... لطفا.. لطفا خودت رو سر زنش نکن، خواهش میکنم
_بابت همه چیز متاسفم... ببخشید که دوستت دارم... ببخشید که به خودم وابسته ات کردم.... منو ببخشش سوفی
با دیدن قطرات اشک روی گونه های مردش، پتوی روی تخت رو دور خودش حلقه کرد و با تمام قدرتش، کریستوفر رو به یک آغوش گرم دعوت کرد
&تو مقصر نیستی... خواهش میکنم عزیزم، لطفا اینقدر خودت رو ناراحت نکن
درحالی که اشک های خودش بی اختیار می ریختن سعی در آروم کردن پسر داشت، هر قطره اشکی که از چشمانش روی پیراهن دختر میچکید، مانند تیری درون قلبش فرو میرفت، تقصیر اون نبود که دیگه نفس نمیکشید، تقصیر اون نبود که دیگه جسمی نداشت، تقصیر اون نبود که دختر دیوانه وار عاشقش شده بود، حقش اینهمه سرزنش نبود، همینطور که در آغوش هم اشک میریختن، دختر متوجه گرمای کف دستش شد، نگاهی به محل قرار گرفتش کرد،دستش از زیر پتو بیرون آمده بود، گرمای پوست کریس زیر دستش رو احساس میکرد، با ناباوری و ذوق زمزمه کرد
&دارم.. دارم لمست میکنم
پسر سرش رو بالا آورد، احساس سنگین بودن میکرد، احساس میکرد وزن داره، حرارت بدن دختر رو احساس میکرد، دستش رو بالا آورد و به گونه دختر رسوند، در کمال ناباوری، نرمی پوستش رو حس میکرد، هردو بین اشک هاشون خنده های پر از شوقی رو سر دادن
_دارم یهت دست میزنم.. سوفی.. دارم حست میکنم
لبخمد پر از ذوقی زد و هردو دستش رو کاپ صورت دختر کرد، فاصله بینشون رو به صفر رسوند و مشغول چشیدن طعم لب های صورتی و نرم دختر شد... چقدر منتظر این لحظه بود.. چقدر منتظر بود تا بتونه این شیرینی رو احساس بکنه، چقدر این لحظه رو تصور کرده بود، سوفی با اشتیاق دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد و درون بوسهٔ آروم و پر از عشقش همراهیش میکرد، لحظه ای پر از گرما و عشق، پر از محبت و احساس، صدای نفس های تند و پشت سر هم میان بوسه، زمزمه های عاشقانه، صحنه دیوونه کننده ای بود، تا زمانی که دختر احساس سرما کرد، برای لحظه ای از بوسیدن معشوقه اش دست کشید و نگاهی به بدنش انداخت، با دیدن ناپدید شدن کف پاهاش از ترس یخ زد
&کریستوفر... پ.. پاهات
_فکر کنم،..
لبخند تلخی زد
_بلاخره وقت رفتنمه، خیلی دوستت دارم سوفی، فراموشم نکن
&نه نه.. کریس.. تو.. تو حق نداری الان بری
اشک از چشم های هردو سرازیر شد
_بیا از آخرین لحظاتمون کنار هم لذت ببریم
لبخند غمگینی زد و دختر رو به سمت خودش کشید و دوباره لب هاش رو اسیر خودش کرد، انگشت هاش رو درون موهای قهوه ای رنگ دخترک کشید و همزمان با نوازشش، لب هاش رو به بوسه های عمیق مهمون میکرد، در همین حال، بدنش داشت از روی زمین برای همیشه محو میشد، تقریبا تا زیر سینه های ورزیده اش ناپدید شده بود، دختر از بوسه دست کشید و جسم باقی مونده از عشقش رو بغل گرفت
&تنهام نذار.. خواهش میکنم
اشک های دختر مثل قطرات باران می باریدن، کریستوفر در پایانی ترین لحظاتش زمزمه کرد
_عاشقتم، چه این دنیا و چه دنیای دیگه، من دوستت دارم سوفیا
برای آخرین بار لبخند گرمی به تمام قلبش زد و کاملا ناپدید شد، و حالا این دختر بود که در تنهایی خودش زجه میزد
&منم دوستت دارم... خیلی دوستت دارم.. دیوونه وار عاشقتم.. عاشقتم کریستوفر
گریه ها و فریاد های دردمندش اتاق رو پر کرده بود، اما اون محکوم به زندگی بود، محکوم بود تا هم بجای خودش و هم جای کسی که تمام وجودش بود زندگی بکنه، حتی اگر قلبش به دلیل فراغ یارش دیگه تند نمی تپید، حتی اگر از شدت گریه به مرز خفگی میرسید، باید زندگی میکرد.. برای عشقش:)
(فحش آزاده گل دخترا..🌚)
#استری_کیدز
#بنگ_چان
با برخورد نور خورشید به صورتش، چشم هاش رو باز کرد، انتظار نداشت که کریستوفر کنارش باشه، با دیدن صورت بی رنگش لبخندی به لبش نشست، دستش رو برد تا موهاش رو نوازش کنه، اما با گذر دستش از اون هاله، لبخند غمگینی زد و لبش رو گاز گرفت تا از بغضش جلوگیری بکنه
&خیلی زیبایی.. شخصیتت مثل فرشته هاست، حاضرم بمیرم و زندگی رو به تو برگردونن، تو قطعا زندگی بهتری از من داشتی کریستوفر، تو از آدما دوری نمیکنی، تو دوست داشتن رو بلدی، تو محبت کردن رو بلدی، می تونم توی آغوشت ذوب بشم، ای کاش می تونستم لمست کنم و توی دست هات غرق بشم
با فکر اینکه پسر غرق خوابه به اشک هاش اجازه سقوط داد، سرش رو توی بالش فرو برده بود تا با صدای هق هق هاش بیدارش نکنه، اما غافل از این بود که پسر با چشم های غمگینش، در تلاش برای نوازش موهاشه،
_متاسفم... که باعث میشم اینجوری گریه کنی.. اگر زنده بودم... یا اگر برات مزاحمت ایجاد نمیکردم و باهات حرف نمیزدم، باعث اذیت شدنت نمیشدم.. متاسفم سوفی
با صدای لرزون پسر، احساس درد عمیقی درون سینه اش پیچید، سریع روی تخت نشست
&کریس من فقط... لطفا.. لطفا خودت رو سر زنش نکن، خواهش میکنم
_بابت همه چیز متاسفم... ببخشید که دوستت دارم... ببخشید که به خودم وابسته ات کردم.... منو ببخشش سوفی
با دیدن قطرات اشک روی گونه های مردش، پتوی روی تخت رو دور خودش حلقه کرد و با تمام قدرتش، کریستوفر رو به یک آغوش گرم دعوت کرد
&تو مقصر نیستی... خواهش میکنم عزیزم، لطفا اینقدر خودت رو ناراحت نکن
درحالی که اشک های خودش بی اختیار می ریختن سعی در آروم کردن پسر داشت، هر قطره اشکی که از چشمانش روی پیراهن دختر میچکید، مانند تیری درون قلبش فرو میرفت، تقصیر اون نبود که دیگه نفس نمیکشید، تقصیر اون نبود که دیگه جسمی نداشت، تقصیر اون نبود که دختر دیوانه وار عاشقش شده بود، حقش اینهمه سرزنش نبود، همینطور که در آغوش هم اشک میریختن، دختر متوجه گرمای کف دستش شد، نگاهی به محل قرار گرفتش کرد،دستش از زیر پتو بیرون آمده بود، گرمای پوست کریس زیر دستش رو احساس میکرد، با ناباوری و ذوق زمزمه کرد
&دارم.. دارم لمست میکنم
پسر سرش رو بالا آورد، احساس سنگین بودن میکرد، احساس میکرد وزن داره، حرارت بدن دختر رو احساس میکرد، دستش رو بالا آورد و به گونه دختر رسوند، در کمال ناباوری، نرمی پوستش رو حس میکرد، هردو بین اشک هاشون خنده های پر از شوقی رو سر دادن
_دارم یهت دست میزنم.. سوفی.. دارم حست میکنم
لبخمد پر از ذوقی زد و هردو دستش رو کاپ صورت دختر کرد، فاصله بینشون رو به صفر رسوند و مشغول چشیدن طعم لب های صورتی و نرم دختر شد... چقدر منتظر این لحظه بود.. چقدر منتظر بود تا بتونه این شیرینی رو احساس بکنه، چقدر این لحظه رو تصور کرده بود، سوفی با اشتیاق دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد و درون بوسهٔ آروم و پر از عشقش همراهیش میکرد، لحظه ای پر از گرما و عشق، پر از محبت و احساس، صدای نفس های تند و پشت سر هم میان بوسه، زمزمه های عاشقانه، صحنه دیوونه کننده ای بود، تا زمانی که دختر احساس سرما کرد، برای لحظه ای از بوسیدن معشوقه اش دست کشید و نگاهی به بدنش انداخت، با دیدن ناپدید شدن کف پاهاش از ترس یخ زد
&کریستوفر... پ.. پاهات
_فکر کنم،..
لبخند تلخی زد
_بلاخره وقت رفتنمه، خیلی دوستت دارم سوفی، فراموشم نکن
&نه نه.. کریس.. تو.. تو حق نداری الان بری
اشک از چشم های هردو سرازیر شد
_بیا از آخرین لحظاتمون کنار هم لذت ببریم
لبخند غمگینی زد و دختر رو به سمت خودش کشید و دوباره لب هاش رو اسیر خودش کرد، انگشت هاش رو درون موهای قهوه ای رنگ دخترک کشید و همزمان با نوازشش، لب هاش رو به بوسه های عمیق مهمون میکرد، در همین حال، بدنش داشت از روی زمین برای همیشه محو میشد، تقریبا تا زیر سینه های ورزیده اش ناپدید شده بود، دختر از بوسه دست کشید و جسم باقی مونده از عشقش رو بغل گرفت
&تنهام نذار.. خواهش میکنم
اشک های دختر مثل قطرات باران می باریدن، کریستوفر در پایانی ترین لحظاتش زمزمه کرد
_عاشقتم، چه این دنیا و چه دنیای دیگه، من دوستت دارم سوفیا
برای آخرین بار لبخند گرمی به تمام قلبش زد و کاملا ناپدید شد، و حالا این دختر بود که در تنهایی خودش زجه میزد
&منم دوستت دارم... خیلی دوستت دارم.. دیوونه وار عاشقتم.. عاشقتم کریستوفر
گریه ها و فریاد های دردمندش اتاق رو پر کرده بود، اما اون محکوم به زندگی بود، محکوم بود تا هم بجای خودش و هم جای کسی که تمام وجودش بود زندگی بکنه، حتی اگر قلبش به دلیل فراغ یارش دیگه تند نمی تپید، حتی اگر از شدت گریه به مرز خفگی میرسید، باید زندگی میکرد.. برای عشقش:)
(فحش آزاده گل دخترا..🌚)
- ۱۰.۴k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط