لباسمو درآوردم...

لباسمو درآوردم...
یه لباس راحتی پوشیدم...
آرایشمم کمتر کردم...
رفتم بیرون از اتاق..
تو حال پیش بچه ها...
رفتم نشستم بین مهدیو ماتینا با پرویی...
ماتینا چپ چپ نگام کردو معلوم بود حرصش دراومده...
مهدیم به حرصش اضافه کردو دستشو انداخت دوره گردنم...
انگار دوتا بردرامون داشتن رقابت میکردن...
آرتین با خنده به ماتینا گفت
-پاشو بیا بشین پیشه من...
ماتینا هم از خداش رفت نشست پیش آرتین..
مهدیو آرتین به هم میخندیدن...
مهیار دلد زد
-حسودااااا...این داره بااون رقابت میکنه اینم بااون...پس من چی
من گفتم
-تو نخودی باش...
خواستم حرصه آرتینه ماتینا و آرتینو در بیارم..
دستمو حلقه کردم دوره گردنه مهدیو لپشو بوس کردم...
ماتینا تا حرکته منو دید جیــغ زد
-شوهره منه هاااا
-داداشه منه هاااا
ماتینا هم از حسودیم محکم لپه آرتینو بوس کردو ...به به قیافه ای که من نتونم اعتراض کنم ..(حالا دیگه چی میگی)
حالا انتظار داشت مثلا من بگم...شوهره منه هاا...
خخخ از فکره خودم خندم گرفت...
بعدم ادم شدیمو مثه آدم نشستیم سره جامون...
من دیگه خوابم میومد..
مهیاراومد نشست کنارمو گفت
-مهتاب
ناخداگاه گفتم
-جانم؟...
لبخند زدو گفت
-کی جوابه قطعیو بهم میدی؟...
-نمیدونم راستش...ولی سعی میکنم هرچه زودتر جوابو بدم...
-ممنون...
-خواهش میکنم..
پاشد رفت..
منم دیگه خسته شده بودمم...
رفتم تو اتاقم...
عادت نداشتم اونجا بالباس عادی بخوابم..پس لباس خوابمم آوردم...
مطمئن بودم بااون حرفایی که مهدی بهشون زد دیگه نمیان تو..اگه هم بخوان بیان اول در میزننن...
لباس خوابم یه لباس خوابه سیاهه ساده بود که ..طرح های سفید مثل کمربند دوره کمرم بودو..یه حالت دامن مانندی داشتو..
سینه هامم خیلی نشون میداد..
اینو من پیش هیچکس تاحالا نپوشیدم هیچکس ندیده...
بااحساسه سبکیو خنکی خواب خیلی بهم مزه میداد..
ولو شدم روی تخت..درعرض چند دقیفه خوابم برد...
احساس میکردم گرمم..بود خیلی گرمم بود..
ولی محل نمیدادم...
دستی خورد به شونمو با صدای آروم میگفت
-مهتاب ..مهتاب..
چشمانو به زوره زور بآز کردم ببینم کیه..تو چشمامو باز کردم..
صورته آرتینو دیدم چشمای کاسه ی خون...
با یه تیشرت نشسته بود کنارمو داشت بیدارم میمرد با خوابالودگی گفتم
-چیه؟
-پاشو...
-آرتین جونه هرکی دوس داری بزار بخوابم..
-نخیر نمیشه پاشو ..مهمه..
دستشو چنگ زدمو گفتم..
-ولم کن..
دوتا دستشو اورد جلو..منو به زور باهمون چشمای بسته نشوند روی تخت..
فقط میفهمیدیدم که نشستم رو تخت..
پس چرا آرتین حرکتی نداشت؟...
چشمامو از روی کنجکاوی باز کردم ببینم چرا حرکت نداره؟...
یهو دیدم که به لباسمو قسمته سینه هام خیره شده...
یهو به خودم که اومدم فهمیدم چی تنمه...
دستمو حلوی صورته آرتین تکون دادم..زود ازاون دنیا اومد بیرون...
با خواب گفتم
-بگو دیگه..میخوام کپه مرگمو بزارم
-مهتاب ...
-بگو
-ببین فقط نترس باشه...؟
-بگو ببینم داری میترسونیم که..بگو چیشده
-مهدیو ماتینا با ماشین تصادف کردن..
رنگم پریدو بدنم بیحال شدو گغتم
-چی؟...کجاننننن..من باید بمینمشونن....مهدی کجاسسس
-تو بیمارستانن مهیار پیششونه...نمیخواستم بیدارت کنم..ولی گفتم شاید ناراحت شی..
بدجور زدم زیره گریه و همش از چشمام اشک میومد...
به سرعت جتتت مانتومو پوشیدمو باهمون سرو وضع رفتیم به طرفه بیمارستان من فقط داشتم گریه میکردمو تو شوک بودم...
خدایا اگه مهدی چیزیش بشه من چه خاکی تو سرم بریزم...
آرتین با نگرانی گفت
-نترس...
رسیدیم دمه بیمارستان...بدو بدو ..داشتم میرفتم که دستمو محکم..گرفت
-اینجا بیمارستانه ها بقیه مریضاهم هسن بااین کفشای تو خودتم میخوری زمین..ندو
با سرعته تندی داشتم میرفتم...
رسیدیم رفتیم تو اتاق..
وقتی مهدی رو دیدم..بدنم شول شدو از حال رفتم...
مهدی بعد از بابا عزیز ترین کسم بود...
وقتی به هوش اومدم اولین کلمه ای که گفتم
-مهدی بود...
آرتین اومد بالا سرمو گفت
-خوبی؟
-مهدی کجاس؟....چشه؟...چه اتفاقی افتاده...
-ببین مهدیو ماتینا شب از ویلا زدت بیرونو تصادف کردن..ماتینا خیلی صدمه ندیده..ولی مهدی....
یقه ی پیرهنشو گرفتمو گفتم
-مهدی چی؟...ده لنتی حرف بزن...حرف بزن...
آرتین گفت
-مهدی باید بره تهران..شاید دکترای اونجا بتونن درمانش کنن...
دوتاپاشو یکی از دستاش شکسته..لگنش خورد شده و سرشم شکسته..یکی از استخونای اصلیه ستون فقرات هم جا به جا شده...
اینارو که میگفت انگار چاقو میکردن تو قلبم...
نفسم گرفته شد..
دوباره داشتم از هوش میرفتم که فهمیدم پرستارا بالا سرم دارن..حرف میزنن
وقتی به هوش اومدم بلافاصله رفتم پیش مهدی...خیلی سخت بهم اجازه دادن ببینمش..
داشتم تیکه تیکه میشدم از دیدنش تو این وضعیت...الهی خواهرت پیش مرگت شههه....
آخه چرا رفتی بیرون که این بلا سرت بیاد...
به هق هق افتاده بودم...
دیدگاه ها (۱۲)

دستی منو کشید بالا...وقتی نگاه کردم دیدم آرتینه...منو تلون ت...

نمیدونم چرا این چیزارو داشتم برای آرتین میگفتم...!دستمو گرفت...

گارسون منورو اورد...به هر کدوممون یکی داد...لازانیا مرغ سفار...

-دیدی ..وقتی زن گرفتی خواهرتو یادت رفت...من خیلی بدبختم...از...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

the first lie

رمان آیچی پارت 8 _________________________...

شاهزاده دوست داشتنی من

رمان دخت من

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط