مردی مورچه ای را دید که خاکهای پای کوه را جا به جا می کند

مردی مورچه ای را دید که خاکهای پای کوه را جا به جا می کند، به او گفت: چه میکنی؟
مورچه گفت معشوقه ام گفته اگر کوه را جا به جا کنی به وصال تو درخواهم آمد مرد نگاهی کرد و گفت حتی اگر عمر نوح هم داشته باشی این کار امکان پذیر نیست، مورچه گفت خودم هم می دانم اما برای عشقم تمام سعی خود را خواهم کرد.
مرد که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود مورچه را له کرد و گفت:
پس بمیر بدبخت زن ذلیل...
دیدگاه ها (۳)

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ویکم: دیوار---بعد از آن بوسه.در باغ. در...

شیسه ترسیده بود. شاید چهره سرد و بی خیالی به خودش می‌گرفت ام...

قلبی در قلمرو دشمنپارت یک — آغاز بازیباران آرامی روی خیابان‌...

نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که حرف...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت چهارم: انبار رز سیاه 🥀🖤چند ساعت بعد، انبار قدیمی در سکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط