دختره‌ی بیچاره مدام گریه می کرد و می گفت: «من فقط بازیچه

دختره‌ی بیچاره مدام گریه می کرد و می گفت: «من فقط بازیچه دست اون حروم‌زاده بودم.»
بهش نزدیک شدم و گفتم: «اینکه بفهمی بازیچه یه حرومزاده هستی، ناراحت کننده‌ست اما بد نیست. جدی میگم. اینجوری می تونی از بازیش بیای بیرون.
اینکه نفهمی بازیچه دست یه حرومزاده ای بده، وحشتناکه! اینکه نفهمی و باز هم بازی کنه باهات، نفهمی و باز دروغ بشنوی، نفهمی و همه‌ی باورهات رو به گند بکشه.
دختره با گریه می گفت: «من همین الانش هم باورهام رو از دست دادم.»
اما من اینطور فکر نمی کردم. به نظرم هنوز چیزی ته وجودش باقی مانده بود...هنوز هم دلش می خواست دوست داشته شود، دوست بدارد، و برای کسی مهم باشد.
آنتارکتیکا هشتاد و نه درجه جنوبی/ #روزبه_معین
دیدگاه ها (۱)

🔸حدادعادل: به دلیل شرایط جنگ، فعلا نمی‌توانیم آن‌طور که باید...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

عنوان: عنوان دوست پسرت( ساتورو گوجو)سلام سلام خوشگلا ایندفعه...

#نجمه_نوشتاز بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین......

پارت ۸

آوای شب پارت ۲۴ویو نویسنده دامیان در و باز کرد شوکه شد...انی...

P5 .PRISON. MAFIA.

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط