وقتی بچتون گم میشه
وقتی بچتون گم میشه
P³
با یکم سردی گفت *عزیز دلم بازم باید حواسش باشه بابایی*
سمت ماشین راه افتاد سوار شدیم و به سمت خونه حرکت کرد رسیدیم در رو باز کردم شوگا لونا رو برد بخوابونه اتاقش توی ماشین خوابش برد رفتم توی آشپزخانه و یک لیوان اب خوردم لیوان رو دوباره پر کردم گذاشتم روی میز کنار کاناپه یونگی امد پایین روی کاناپه نشست و اب رو خورد با سردی گفت *دیگه نمیزارم لونا رو ببری بیرون *
یکم بهش نزدیک شدم *چرا اون وقت*
*چون بلد نیستی از بچه محافظت کنی *
با بغض گفتم *من بلد نیستم وقتی نیستی کی این بچه رو برزگ میکنه ها امروز فقط اونم دیگه تکرارش نمیکنم*
با داد گفت*اره معلومه *
یکم بلند تر گفتم*سر من داد نزن شوگا*
لیوان توی دستشو زد زمین به هزار تیکه تقسیم شد
لونا توی راه پله با گریه گفت *دعوا نکنید من ميترسم *
یونگی رفت و بغلش کرد *دعوا نمیکنیم دورت بگردم بریم بخوابیم فرشته بابایی*
رفتن بالا منم خورده شیشه هارو جمع کردم یه تیکش عمیق دستمو برید سعی کردم جیغ نکشم زود خورده شیشه هارو ریختم سطل زباله و دستمو گرفتم توی روشویی خونش خیلی شدید بود و دردش اشکمو بیشتر میکرد صداشو از پشت سرم شنیدم*خوبی*
بغضم رو قورت دادم و گقتم *اره خوبم*
کنارم ایستاد و گفت *معلومه *
منو برد سمت کاناپه و رفت جعبه کمک های اولیه رو اورد دستمو با الکل زد افونی کرد از درد ناله ای کردم
با ارومی گفت *تحمل کن زود تموم میشه*
مگه ما دعوا نکرده بودیم انقدر فکرم درگیر بود اصلا نفهمیدم کی پانسمان کرد کنارم نشست و من رو گرفت بغل*ببخشید پیشی از نگرانی زیاد نمیدونستم دارم چی میگم منو ببخش نیلا کوچولو*
*میبخشم اما دیگه تکرار نشه ها*
با مهربونی گفت *قول میدم تکرار نشه*
محکم بغلش کردم و گفتم *دوست دارم اگست دی*
با خنده گفت *منم دوست دارم*
♡پایان♡
امیدوارم خوشتون امده باشه
P³
با یکم سردی گفت *عزیز دلم بازم باید حواسش باشه بابایی*
سمت ماشین راه افتاد سوار شدیم و به سمت خونه حرکت کرد رسیدیم در رو باز کردم شوگا لونا رو برد بخوابونه اتاقش توی ماشین خوابش برد رفتم توی آشپزخانه و یک لیوان اب خوردم لیوان رو دوباره پر کردم گذاشتم روی میز کنار کاناپه یونگی امد پایین روی کاناپه نشست و اب رو خورد با سردی گفت *دیگه نمیزارم لونا رو ببری بیرون *
یکم بهش نزدیک شدم *چرا اون وقت*
*چون بلد نیستی از بچه محافظت کنی *
با بغض گفتم *من بلد نیستم وقتی نیستی کی این بچه رو برزگ میکنه ها امروز فقط اونم دیگه تکرارش نمیکنم*
با داد گفت*اره معلومه *
یکم بلند تر گفتم*سر من داد نزن شوگا*
لیوان توی دستشو زد زمین به هزار تیکه تقسیم شد
لونا توی راه پله با گریه گفت *دعوا نکنید من ميترسم *
یونگی رفت و بغلش کرد *دعوا نمیکنیم دورت بگردم بریم بخوابیم فرشته بابایی*
رفتن بالا منم خورده شیشه هارو جمع کردم یه تیکش عمیق دستمو برید سعی کردم جیغ نکشم زود خورده شیشه هارو ریختم سطل زباله و دستمو گرفتم توی روشویی خونش خیلی شدید بود و دردش اشکمو بیشتر میکرد صداشو از پشت سرم شنیدم*خوبی*
بغضم رو قورت دادم و گقتم *اره خوبم*
کنارم ایستاد و گفت *معلومه *
منو برد سمت کاناپه و رفت جعبه کمک های اولیه رو اورد دستمو با الکل زد افونی کرد از درد ناله ای کردم
با ارومی گفت *تحمل کن زود تموم میشه*
مگه ما دعوا نکرده بودیم انقدر فکرم درگیر بود اصلا نفهمیدم کی پانسمان کرد کنارم نشست و من رو گرفت بغل*ببخشید پیشی از نگرانی زیاد نمیدونستم دارم چی میگم منو ببخش نیلا کوچولو*
*میبخشم اما دیگه تکرار نشه ها*
با مهربونی گفت *قول میدم تکرار نشه*
محکم بغلش کردم و گفتم *دوست دارم اگست دی*
با خنده گفت *منم دوست دارم*
♡پایان♡
امیدوارم خوشتون امده باشه
- ۱۶۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط