دیوارهای کافه شاهد بودند،

دیوارهای کافه شاهد بودند،
که چقدر آمدم و
بهشان زل زدم و
تنهایی ام را دود کردم و
تلخ نوشیدم و
تو را تمنا کردم...!
دیدگاه ها (۱)

می شود رفت و زودتر به مقصد رسید،،،می شود با شتاب رفت و گُل‌ه...

یک دستدر جیب چپدست دیگردر جیب راستاین اندوه آشناتصویر پاییز ...

و کسی چه میداند که چه توطئه یِ قشنگی است ، "دست" به "یکی" کر...

گل دادی اما نه در بهاراینگونهعاشق پاییز شدم...

آه چقدر یاد آخرین قهوه با پرنسس رویاهام تو یه کافه تو لندن ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

به در و دیوار خانه‌ام نگاه می‌ڪنمو به آدم‌های دور و بَرمو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط