مــی شود یک شب خوابید ،
مــی شود یک شب خوابید ،
و صبــح
با خبــر شد ،
غم ها را از یک کنــار به دور ریخته اند ؟!
که اگـــر اشکی هست …
یا از عمــق شادمانی
دلی بی درد است ؛
یا از پــس به هم رسیدن های دور …
یا گـــریه ی کودکی
که دست بی حواسش ،
بادبادکـــی را بر باد می دهد !
کــاش مــی شد یک صبــح
کسی زنگ خانه هامان را بــزند
بگــوید :
با دست پـــر آمده ام …
با لبــخند ،
با قلب هایی آکنده از عشــق های واقعی .
از آن ســـوی دوست داشتن ها …
آمده ام بمــانم و
…هـــرگز نروم !
و صبــح
با خبــر شد ،
غم ها را از یک کنــار به دور ریخته اند ؟!
که اگـــر اشکی هست …
یا از عمــق شادمانی
دلی بی درد است ؛
یا از پــس به هم رسیدن های دور …
یا گـــریه ی کودکی
که دست بی حواسش ،
بادبادکـــی را بر باد می دهد !
کــاش مــی شد یک صبــح
کسی زنگ خانه هامان را بــزند
بگــوید :
با دست پـــر آمده ام …
با لبــخند ،
با قلب هایی آکنده از عشــق های واقعی .
از آن ســـوی دوست داشتن ها …
آمده ام بمــانم و
…هـــرگز نروم !
- ۷۲۷
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط