ــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــ

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است


گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن، هنر گام زمان است


تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است


آبی که بر آسود، زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است


باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است


از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه‌فشان است


دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه‌ی ایام، دل آدمیان است


دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است


روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است


ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی

دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است


از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یا رب چه قَدَر فاصله‌ی دست و زبان است


خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می‌کنم، افشردن جان است


از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی‌ست که اندر قدم راهروان است
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم تقدیم زندگیم

غمِ تو هرگز سرد نمى‌شود؛ همچون شعله‌اى که در جانِ زمان زنده ...

࿐ྀུ༅ ﷽ ࿐ྀུ༅🌤یااباصالح المهدے ادرڪنی💚آسمان درتب و تاب غزل بار...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

*عشق را بی معرفت معنا مکن* *زر نداری مشت خود را وا مکن* *گ...

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

فراتر از خویش

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط