ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟

ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟
وان خندهٔ ز عشق پیام آور تو کو ؟
ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای
بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟
ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق
از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟
ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند
مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو ؟
آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟
سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟
ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟
آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو
سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان
اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟
صدها گره فتاده به زلف و به کار من
دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟
سیمین !‌ درخت عشق شدی پاک سوختی
اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟
دیدگاه ها (۳)

💙آدم‌ها را نه با آغازشان، که با پایانشان می‌توان شناخت.عشق د...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستگشاد کار من اندر کرشمه‌های تو...

دل دیوانه ...

باز در خانه قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از ...

باز در خانه قلبم؛ سخن از روی تو بود.. تن به هر یک؛ نفسش مست...

باز در خانه قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از ...

ای  عشق  نافرجام    من   رفتی   کجا؟          ای   آرزوی   خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط