ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۰۴

باست جیمین بود و دستمو روي انداخته وم داشت نوازشش میکرد و چشماش چشماي قشنگ ابیش که دورتا دورش سرخ و بیحال بود به روم باز بود. نگران لبخند زدم. اونم بهم لبخند زد و اروم گفت چرا اینجوری خوابیده بودي خانومم؟ سعی کردم لبخند محکمي بزنم و گفتم دیشب برگشتم دیدم خوابت برده..تازه انقدر نزدیکت خيلي هم راحت خوابیدم با لبخند تلخی نگام کرد و درمونده گفت از این به بعد شبا برو خونه.. نچ.. هیچ وقت انقدر راحت نخوابیده بودم. گرفته نگام کرد. لبخند پر عشقی بهش زدم و گفتم: چيزي خوردي؟ بیجون به سرم بالا سرش نگاه کرد و گفت: نمیخورم... صبحانه ام اینه.. تلخ نگاه کردم که تقریبا بیشتر از نصف سرم پر بود. احتمالا تازه زدنش دستمو نوازش کرد و گفت تا این تموم نشه نمیتونم چیزی بخورم تو برو بخور. دستشو بردم جلوي دهنم و بوسیدم و گفتم:چي هوس کردي بعد درآوردن سرمت بخوري؟ لبخند زد و اروم گفت هیچی گفت:هيچي.. مهربون :گفتم بگو دیگه میخوام برات بخرم بیارم باهم بخوریم و با شوق نگاش کردم. از دیدن اشتیاق تو نگاهم اروم گفت اگه قول بدي بري په کافه و صبحانه خيلي مفصل بخوري بهت میگم ناچار سر تکون دادم. كمي . فك کرد و گفت برام شکلات تلخ تخته اي بگير. نرم خندیدم و تند سر تکون دادم و گفتم چشم..حتما... و شقیقه شو بوسیدم. با لذت چشماشو بست و گفت برو زود میام.. کلافه گفت: فرار نمیکنم. برو از روزت لذت ببر با حرص گفتم نمیخوام.. و بهش زبون درازی کردم و با شیطنت :گفتم: فرار نکن زود میام.

و بهش زبون درازی کردم و با شیطنت :گفتم فرار نکن زود میام. و براش بوس هوایی فرستادم و رفتم اصلا اشتهایی به صبحانه نداشتم. فقط بیحال و کسل تو کافه کنار بیمارستان به قهوه و كيك خوردم تا سر حالم بیاره و براي جیمین چندین نوع شکلات تخته اي گرفتم که هر کدوم رو بیشتر دوست داره بخوره و برگشتم سمت بیمارستان ذهنم خيلي اشفته بود.. داغون با چند تا دکتر تماس گرفتم سه تاشون با شنیدن علائم جیمین همین حرفاي دکتر اینجا رو زدن و یکیشون که از همه معتبرتر و مشهورتر بود و تعریفش رو زیاد خونده بودم مسافرت بود و منشیش گفت چند روز دیگه که اومد میتونم پرونده جیمین رو ببرم پیشش همونجور که از پله ها بالا میرفتم همچنان تو گوشیم درباره بیماریش و بهترین دکترها سرچ میکردم و ...میخوندم بالاخره باید یه چیز مفيدي باشه.. جلوي در اتاقش رسیدم و خواستم در رو باز کنم که صداي سرفه هاي خيلي شديد جیمین رو شنیدم و عصبی داد زد:به درك..برو ردش كن... بگو بره به جهنم.. نفسم به شماره افتاد و تند و نگران به در بسته اتاقش خیره شدم. چی شده؟ سر کي داد میزنه؟ خيلي شديد و داغون سرفه زد و به زور گفت: الا.. الا نبینتش فرد. فرد.. قلبم داشت از جا در میومد. چی رو نباید ببینم؟ جیمین چشه؟ خيلي پردرد سرفه زد. نگرانیش داشت خفه ام میکرد و وحشت زده تند در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل جیمز وسط اتاق و ايستاده بود و خیلی اشفته و عصبی با یه دستش پیرهن فرد رو تو مشتش گرفته بود و بیجون سرفه زد. با ورودم تند پیرهن فرد رو ول کرد و سعي کرد عادي باشه.. نگران و هول گفتم چی شده؟
دیدگاه ها (۱۱۱)

ادامه پارت 187نگاش کردم. جدي قاشق رو اورد جلوي دهنم نخوردم و...

پشت لبخند جیمین پارت ششمچند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همو...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗صبح روز بعد، مانیا طبق معمول زودتر از ه...

the lost leaves/رمان جیمین

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط