{سناریوی شماره ۷ }
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت نوزدهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
باکوگو (با غریی عمیق، صدایش کمی بلرزد اما تلاش میکند خشن باشد):
هیچی! گفتم برو گمشو! مزخرف نبین! کابوس چیه؟ من کابوس نمیبینم! (نفسنفس میزند) از اتاقم برو بیرون! حالا!
*/اما میدوریا جا نمیزند. نگاهش به عرق روی پیشانی باکوگو و چشمان قرمز او میافتد. نگرانی در چهرهاش عمیقتر میشود. بازویش را بهطور غریزی جلو میگیرد، نه برای حمله، بلکه گویی میخواهد حمایت کند، اما جرئت لمس کردن ندارد./*
میدوریا (با صدایی آرامتر، اما همچنان محکم و پر از اصرار):
کاچان... نفست تندته. عرق کردی. فقط... فقط مطمئن بشم حالت خوبه. صبحانه آمادهس، اگه...
*/حرفش ناتمام میماند. باکوگو ناگهان در را با تمام قدرت به سمتش میبندد! میدوریا بهطور غریزی به عقب میپرد. در با صدای بلند "بام!" بسته میشود، طوری که دیوارها میلرزند. پشت در، صدای خفهشدهٔ باکوگو شنیده میشود:/*
باکوگو (پشت در، فریاد میزند، صدایش ترکیبی از خشم، شرم و چیز دیگری است):
گفتم گمشو! مزاحم نشو! خودم میام بیرون وقتی آماده شم! و صبحانه رو بهم نخور!
*/میدوریا پشت در بسته میایستد. دستش را روی چوب در میگذارد، جایی که لرزش ناشی از کوبیدن در را احساس میکند. چشمانش پر از سردرگمی، نگرانی و اندوه است. آهی عمیق میکشد. صدایی بسیار آرام از لبهایش خارج میشود:/*
میدوریا (زمزمه برای خودش):
...چرا انقدر سختگیری؟ فقط میخوام کمک کنم...
*/پشت در، صدای شکستن چیزی (شاید یک وسیله کوچک بیارزش) و سپس سکوت سنگین به گوش میرسد. میدوریا دستش را از روی در برمیدارد. شانههایش پایین میافتد. به آرامی به سمت آشپزخانه برمیگردد، به بشقاب صبحانهای که نیمهکاره ماند. روز سوم آغاز شدهاست، با دیواری بلندتر از همیشه بین دو اتاق./*
#باکودکو
|| پارت نوزدهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
باکوگو (با غریی عمیق، صدایش کمی بلرزد اما تلاش میکند خشن باشد):
هیچی! گفتم برو گمشو! مزخرف نبین! کابوس چیه؟ من کابوس نمیبینم! (نفسنفس میزند) از اتاقم برو بیرون! حالا!
*/اما میدوریا جا نمیزند. نگاهش به عرق روی پیشانی باکوگو و چشمان قرمز او میافتد. نگرانی در چهرهاش عمیقتر میشود. بازویش را بهطور غریزی جلو میگیرد، نه برای حمله، بلکه گویی میخواهد حمایت کند، اما جرئت لمس کردن ندارد./*
میدوریا (با صدایی آرامتر، اما همچنان محکم و پر از اصرار):
کاچان... نفست تندته. عرق کردی. فقط... فقط مطمئن بشم حالت خوبه. صبحانه آمادهس، اگه...
*/حرفش ناتمام میماند. باکوگو ناگهان در را با تمام قدرت به سمتش میبندد! میدوریا بهطور غریزی به عقب میپرد. در با صدای بلند "بام!" بسته میشود، طوری که دیوارها میلرزند. پشت در، صدای خفهشدهٔ باکوگو شنیده میشود:/*
باکوگو (پشت در، فریاد میزند، صدایش ترکیبی از خشم، شرم و چیز دیگری است):
گفتم گمشو! مزاحم نشو! خودم میام بیرون وقتی آماده شم! و صبحانه رو بهم نخور!
*/میدوریا پشت در بسته میایستد. دستش را روی چوب در میگذارد، جایی که لرزش ناشی از کوبیدن در را احساس میکند. چشمانش پر از سردرگمی، نگرانی و اندوه است. آهی عمیق میکشد. صدایی بسیار آرام از لبهایش خارج میشود:/*
میدوریا (زمزمه برای خودش):
...چرا انقدر سختگیری؟ فقط میخوام کمک کنم...
*/پشت در، صدای شکستن چیزی (شاید یک وسیله کوچک بیارزش) و سپس سکوت سنگین به گوش میرسد. میدوریا دستش را از روی در برمیدارد. شانههایش پایین میافتد. به آرامی به سمت آشپزخانه برمیگردد، به بشقاب صبحانهای که نیمهکاره ماند. روز سوم آغاز شدهاست، با دیواری بلندتر از همیشه بین دو اتاق./*
#باکودکو
- ۱۷.۷k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط