آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود
عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد


-کاظم بهمنی • ~ نجوا
دیدگاه ها (۰)

دیگر تنها، گریه حالم را میداند :)

هیچ منی بدون تو وجود نداره!

عاشقی جرم قشنگیست گرفتارم کرد خواب بودم که شبی عشق تو بیدارم...

ندهد هيچ گلى عطر خوش بوی تو رانفروشم به جهان پیچشی از موی تو...

چشم بد ازت دور زندگیم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط