تنها فرزندم زهرا و تنها یادگار حاج مهدی در تب می سوخت و ت

تنها فرزندم زهرا و تنها یادگار حاج مهدی در تب می سوخت و تلاش هایم برای پایین آوردن دمای بدنش اثری نداشت. نگران بودم. اگر بلایی سرش می آمد، خودم را نمی بخشیدم.
بالای سرش نشستم و قدری قرآن خواندم. در همین حال قسمتی از پارچه ای که روی جنازه ی همسرم انداخته بودند و چند نفر با خواست خدا به وسیله ی تبرک جستن به آن پارچه شفا یافته بودند، افتادم. پارچه را آوردم و کنار زهرا خوابم برد. در عالم رؤیا دیدم حاج مهدی در کنار بستر زهرا نشسته و او را بغل گرفته است. او مرا از خواب بیدار کرد و با لبخندی گفت: «چرا این قدر ناراحت هستی؟» گفتم: «زهرا تبش پایین نمی آید، می ترسم بلایی سرش بیاید.»
حاج مهدی گفت: «ناراحت نباش. زهرا شفا پیدا کرده و دیگر تب ندارد.» از خواب بیدار شدم. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود. دست بر پیشانی زهرا گذاشتم، تب نداشت. آری او شفا یافته بود.

راوی : همسرشهیدحاج مهدی طیاری
دیدگاه ها (۴)

نیمه های تابستان بود، تابستان 73...آفتاب، سنگین و داغ به زمی...

کرامت امام رضا در حق دزدتو تبریز و قبل انقلاب یه گروه تصمیم ...

نیمه های تابستان بود، تابستان 73...آفتاب، سنگین و داغ به زمی...

- مردی به یکی از فرزندانش گفت:ای پسرم میدانی بهشت مجانی است ...

خواب رویاییpart: ۲ ...

ستاره دانباله دار پارت:۴

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 2Part: 13سان ها لبخندی زد.به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط