کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و آنجا را ترک کرد
دیدگاه ها (۳)

به خاطر روی زیبای تو بودکه نگاهم به روی هیچ کس خیره نماندبه ...

جدایی درد بی درمان عشق استجدایی حرف بی پایان عشق استجدایی قص...

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر م...

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟دل عاشق م...

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطرا...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁰درهای ...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

پارت ۸: سایه‌یِ مرگماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از...

جادویی به نام عشق

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²چشم‌ها بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط