«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
24:
ویو ته:
صبح از خواب بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و بعد انجام کارام رفتم پایین تا صبحونه بخورم.
_صبح بخیر!(یکوچولو خواب الود)
✓@صبح بخی..
♕چییییییییی؟تو چرا لباس نپوشیدیییی؟
_وا مامان من لباس تنمه چتهههههه؟
@ای وای راست میگهههههه.
_جان؟
✓احمق منظورشون لباس بیرونه برای خرید لباسِ عروسی!
بعد شنیدن این حرف تازه دوهزاریم افتاد.
_ای واییییییییی من میرم حاضر شممممم.!
✓هعی این چجوری میخواد زن نگه داره.
@♕احمق!یادت نیست چجوری دوست دختره قبلیش رو نگه داشت؟الان میگی چجوری؟شاید خنگ باشه اما بخاطر دیشب بود اما خودت خوب میدونی چه امانتداره.
✓خخخ چه هماهنگ اما یادم نبود!حیحیییی!
رفتم بالا و یک شلوار لی بگه ابی و یک درسِ مشکیه ساده تنم کردم،یک ادکلنِ نسبتا تلخ(همون همیشگی)موهام رو دست کردم و رفتم.
@صبحونه میخوری؟
_اوهوم.
ده مین بعد:
بعد خوردن صبحونه رفتم و سوار ماشین شدم(ماشین ته آئودیR8 هست مثلا)
چون از دیشب لوکیشن گرفته بودم لازم نبود زنگ بزنم.
سی مین بعد:
رسیدم دم در خونشون و زنگ زدم به ات.....ای بابا رو سایلنت حتما!مجبور شدم زنگ بزنم به اقای پارک.
_الو؟
/سلام پسرم.
_سلام عمو خوبی؟
/خوبم ممنون،چیزی شده؟
_راستش من دم درم اومدم با ات بریم خرید لباس عروس اما هر چقدر زنگ زدم جواب نمیده خواستم ببینم چیزی شده؟
/اوااااا ات خوابه تو کجاییییی؟
خندم گرفت،از دست این دختر.
_گفتم که من دم درم،به ات بگید بیاد من منتظرم!
/باشه ببخشید.
_نه بابا چیزی نیست،فعلا.
/فعلا.
ده مین بعد:
ده دقیقه گذشته بود که دیدم ات اومد،نسبت به دخترای دیگه سریع تر حاضر میشه.(به من تیکه انداخت😃)
اومد و نشست تو ماشین....
+سلام!(لبخند)
_علیکِ سلام( تعنه)
+ببخشید من بخاطر دیشب ذهنم درگیر بود از خستگی زیاد خوابیدم و دیر اومد...
_مشکلی نیست.
راه افتادیم تو راه زیر زیرکی بهم نگاه میکرد،البته اول من نگاش میکردم چون واقعا نسبت به سنش هیچوقت تیپِ بچگونه یا زنونه نمیزد و همیشه تیپاش مناسبِ سنش بود.واقعا خوشگل شده بود اما برام مهم نبود(نویسنده:الِکی میگه،البته هنوز عاشق نشده🤭)
رسیدیم به یک مال بزرگ.
راستش کل اون مال برای من بود،(نویسنده:بده 658🤌🏻😃)
پس هیچکس نبود و اونروز رو کامل به خودم و ات اختصاص دادم!
+پشماممممم.من تا حالا همچین چیزی تو سئول ندیده بودممممممممممم(مال رو میگه)باید یادم باشه با مادر یونا یک بار بیاممم.
_کی کی؟
+جان؟
_مادر یونا کیه؟
_نکنه مادره دومته؟(تمسخر و شوخی)
+هی بی ادبببببب.اون همکلاسیمه.
_اوه یادم نبود تو کوچولویی و مدرسه میری.
+اره و قراره تو این سن با یک مرد سرد و جدی که هیچ علاقه ای بهم نداره ازدواج کنم،البته منم دوسش ندارمممممممممم.حداقل کاش این ازدواج با یکی مثل سوهو بود.
_هی من اینجام و تو تو ذهنت حرف نمیزنی!
+مودونم.
_راستی سوهو کدوم خریه؟(جدی و عصبی)
ویو ات:
نمیدونم چرا اما خیلی عصبی بنظر میومد منم که انقدر ترسو ام ریدم به خودم و.....
+خب.....خب همکلاسیمه....(با ترس و بغض)
ویو ته:
متوجه بغضش شدم....
_که اینطور....و تو روش کراشی؟
+خخخ(میخنده)من؟من؟من رو اون؟عمرا من بهش علاقه ای ندارم...چون هردو کراش مدرسه ایم دلیلی برای رابطه داشتن.
_بغضت رفت؟وایسا وایساااااا!کراش مدرسه؟(مودی)
+ایشششش چته؟اره دیگه....من به این زیبایی کراش نباشمممم؟
_فراموش کن بعدا صحبت میکنیم....
+اوکی.
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
اسلاید دوم لباس ته⛓️
24:
ویو ته:
صبح از خواب بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و بعد انجام کارام رفتم پایین تا صبحونه بخورم.
_صبح بخیر!(یکوچولو خواب الود)
✓@صبح بخی..
♕چییییییییی؟تو چرا لباس نپوشیدیییی؟
_وا مامان من لباس تنمه چتهههههه؟
@ای وای راست میگهههههه.
_جان؟
✓احمق منظورشون لباس بیرونه برای خرید لباسِ عروسی!
بعد شنیدن این حرف تازه دوهزاریم افتاد.
_ای واییییییییی من میرم حاضر شممممم.!
✓هعی این چجوری میخواد زن نگه داره.
@♕احمق!یادت نیست چجوری دوست دختره قبلیش رو نگه داشت؟الان میگی چجوری؟شاید خنگ باشه اما بخاطر دیشب بود اما خودت خوب میدونی چه امانتداره.
✓خخخ چه هماهنگ اما یادم نبود!حیحیییی!
رفتم بالا و یک شلوار لی بگه ابی و یک درسِ مشکیه ساده تنم کردم،یک ادکلنِ نسبتا تلخ(همون همیشگی)موهام رو دست کردم و رفتم.
@صبحونه میخوری؟
_اوهوم.
ده مین بعد:
بعد خوردن صبحونه رفتم و سوار ماشین شدم(ماشین ته آئودیR8 هست مثلا)
چون از دیشب لوکیشن گرفته بودم لازم نبود زنگ بزنم.
سی مین بعد:
رسیدم دم در خونشون و زنگ زدم به ات.....ای بابا رو سایلنت حتما!مجبور شدم زنگ بزنم به اقای پارک.
_الو؟
/سلام پسرم.
_سلام عمو خوبی؟
/خوبم ممنون،چیزی شده؟
_راستش من دم درم اومدم با ات بریم خرید لباس عروس اما هر چقدر زنگ زدم جواب نمیده خواستم ببینم چیزی شده؟
/اوااااا ات خوابه تو کجاییییی؟
خندم گرفت،از دست این دختر.
_گفتم که من دم درم،به ات بگید بیاد من منتظرم!
/باشه ببخشید.
_نه بابا چیزی نیست،فعلا.
/فعلا.
ده مین بعد:
ده دقیقه گذشته بود که دیدم ات اومد،نسبت به دخترای دیگه سریع تر حاضر میشه.(به من تیکه انداخت😃)
اومد و نشست تو ماشین....
+سلام!(لبخند)
_علیکِ سلام( تعنه)
+ببخشید من بخاطر دیشب ذهنم درگیر بود از خستگی زیاد خوابیدم و دیر اومد...
_مشکلی نیست.
راه افتادیم تو راه زیر زیرکی بهم نگاه میکرد،البته اول من نگاش میکردم چون واقعا نسبت به سنش هیچوقت تیپِ بچگونه یا زنونه نمیزد و همیشه تیپاش مناسبِ سنش بود.واقعا خوشگل شده بود اما برام مهم نبود(نویسنده:الِکی میگه،البته هنوز عاشق نشده🤭)
رسیدیم به یک مال بزرگ.
راستش کل اون مال برای من بود،(نویسنده:بده 658🤌🏻😃)
پس هیچکس نبود و اونروز رو کامل به خودم و ات اختصاص دادم!
+پشماممممم.من تا حالا همچین چیزی تو سئول ندیده بودممممممممممم(مال رو میگه)باید یادم باشه با مادر یونا یک بار بیاممم.
_کی کی؟
+جان؟
_مادر یونا کیه؟
_نکنه مادره دومته؟(تمسخر و شوخی)
+هی بی ادبببببب.اون همکلاسیمه.
_اوه یادم نبود تو کوچولویی و مدرسه میری.
+اره و قراره تو این سن با یک مرد سرد و جدی که هیچ علاقه ای بهم نداره ازدواج کنم،البته منم دوسش ندارمممممممممم.حداقل کاش این ازدواج با یکی مثل سوهو بود.
_هی من اینجام و تو تو ذهنت حرف نمیزنی!
+مودونم.
_راستی سوهو کدوم خریه؟(جدی و عصبی)
ویو ات:
نمیدونم چرا اما خیلی عصبی بنظر میومد منم که انقدر ترسو ام ریدم به خودم و.....
+خب.....خب همکلاسیمه....(با ترس و بغض)
ویو ته:
متوجه بغضش شدم....
_که اینطور....و تو روش کراشی؟
+خخخ(میخنده)من؟من؟من رو اون؟عمرا من بهش علاقه ای ندارم...چون هردو کراش مدرسه ایم دلیلی برای رابطه داشتن.
_بغضت رفت؟وایسا وایساااااا!کراش مدرسه؟(مودی)
+ایشششش چته؟اره دیگه....من به این زیبایی کراش نباشمممم؟
_فراموش کن بعدا صحبت میکنیم....
+اوکی.
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
اسلاید دوم لباس ته⛓️
- ۲۹۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط