Part 23:

«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
23:
وارد خونه شدیم،خیلی ساکت بود اما مادرم سکوت رو شکست...:
♕اهم اهم...پسر من راضیه؛خانم خوشگله شما چی؟؟
*بله اونم مشکلی نداره.
/خیلی خب پس برنامه ها رو ما می چینیم شما برید بالا و صحبت کنید چون امروز رو خواستگاری در نظر می گیریم!
@درسته.
✓من هنوز تو شکم.
☆تو چرا؟
✓خب همچین جوجه ای زن داداشم میشه!
☆خخخخخ.
+هی!
✓ببخشید حیحییی.
_بسه بریم بالا.
+چشم.
_افرین!
+من نیاز به تایید ندارم.
_اها.
+زهرررر
_زود گرم گرفتی؟
+من گفتم دیگه احترام نمیزارم!
_اوکی.
رفتیم بالا و صحبت کردیم و قانون ها رو گذاشتیم(تو داستان میفهمید قانونا چیاست.گشادی🤌🏻😔)و رفتیم پایین.
@خیلی خب چون مین یونگی خیلی کله خره ما باید زود دست به کار شیم و ازدواج شما رو جلو بندازیم.
/یعنی کی؟
♕من میگم!
@باشه.
♕قراره فردا برای خرید لباس برید پس فردا نامزدی و پس اون فردا عروسی.
+✓☆_چییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
@/*♕چتونهــــــــــــــــــــ؟
+خیلی زود نیست؟
☆درسته من کلی برنامه داشتم!
_منم تو شرکت کار مار دارم.
✓منم باید دوست دخترم رو بپیچونم.
*هیششش همینی که هستــ!
+✓☆_اوکی.ا
ویو ات فردا صبح:(نکته:دیشب برگشتن خونه ی خودشون🤝🏻)
صبح با سردرد شدیدی بلند شدم رفتم به سوی دسشویی و بعد از عملیات صورتم رو شستم،مسواک زدم و یک روتین حسابی انجام دادم.تازه داشت اتفاقات دیشب برام مرور میشد که:
☆اتتتتتت(عربدهههه)
+ها...هانننننن؟
☆زود حاضر شوووووو!
+بله؟
☆هوف هوف..بیا برو شوهرت پایینه باید برید خرید عروسی.
+اوکی ولی چرا از اول نیومدی بالا و عربده زدی؟
☆خفه شو و حاضر شووو.
+باشــــــــــــــــــــــ.
سریع رفتم که حاضر شم.
چون هوا هنوز سرد بود،حتی تو صبح افتابی منم مجبور شدم یک لباس گرم بپوشم.
اول رفتم و یک بلوز بافت سفید پوشیدم با دامنِ مشکیه چرمِ بلند و یک کت چرم که لبه ی یقش پشمالو بود.چون به تیپم پاشنه بلند میخورد یک پاشنه بلنده مشکی پام کردم چون نوع بود زیرش خاکی نبود؛و بعد با برداشتن کیفم و گذاشتنِ تینت،لیپ گلاس،ریمل،خط چشم،رژگونه ی شیگلم(بچه ها ات ارایش نمیکنه اینا رو برداشته فقط همین)،ادکلن،ادامس،اینه و گوشیم رفتم سمت میز ارایشم و رو صندلی جلوش نشستم و ریمل و تینت رو دوباره از کیف دراوردم،یک تینتِ صورتی زدم به لبام و یک کوچولو ریملِ سوزنی زدم و دوباره وسایل رو تو کیف گذاشتم راستش نمیخواستم زیاد میکاپ کنم،بعدِ دوش گرفتن با ادکلن رفتم پایین و چون وقته صبحونه نبود با یک خدافظیه کوتاه زدم بیرون و....(لباسش رو میزارم).
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️‍🩹
لباس ات که گفتم اسلاید دوم🧷
دیدگاه ها (۳)

Part 22:

Part 21:

پارت ۱

part=2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط