پارت 49

*با الستور رفتیم بیرون ، بعد از کلی قدم زدن به محله ای رسیدیم که حال هوای قرن نوزدهم رو داشت ، رفتیم توی یه کافه و آهنگ کلاسیکی پخش بود *

الستور : نظرت چیه ؟

امیلی : اینجا خیلی قشنگه

*لبخند زدم و با خوشحالی رفتم بین رقصنده ها و شروع کردم به رقصیدن همراه بقیه ، بعد از اینکه آهنگ تموم شد رفتم سمت الستور *

الستور : بنظرم باید بخاطر اون کوچولو هم که شده یکم کمتر ورجه ورجه کنی

*خندیدم *

الستور : ولی از انرژی ت خوشم اومد

*بعد از اونجا رفتیم بیرون و همینطور بیرون از شهر دور میزدیم *

امیلی : اینجا هیچ کس نیست ... برای چی اومدیم اینجا ؟

الستور : میخواستم باهات معامله کنم و این به نفع بچه ی توئه

*اخم کردم *

امیلی : چه سودی برای تو داره

الستور: بزنش به حساب کار خیر ... بجاش باید اینجا بمونی و شخصی رو ببینی

*ابرو هام رو بالا انداختم *

الستور : این معامله زیاد رسمی نیست فقط کلامی بهت قول میدم که از بچه ت محافظت میکنم و بجاش نیم ساعت اینجا بمون چون به یه دوست قول دادم که تو رو ببینه

*یهو غیب شد *

امیلی : الستور ! هی !

عزرائیل: که اینطور ...

*برگشتم و با دیدن عزرائیل یک قدم عقب رفتم و دستم رو روی شکمم گذاشتم *

امیلی : ت..تو ...چی از جونم میخوای !؟

عزرائیل: طوری رفتار نکن انگار قراره بهتون آسیب بزنم

*وقتی جمع بست فهمیدم که از موضوع خبر داره ... لعنت به الستور ، عزرائیل بهم نزدیک شد و من عقب رفتم *

عزرائیل: حالت خوبه ؟

امیلی : چطور میتونی همچین سوالی بپرسی !؟

عزرائیل: من یه راهی برای برگردوندنت پیدا کردم

امیلی: برگردم !؟ شوخی میکنی ! دیگه هیچ وقت به اون گورستان برنمی‌گردم جهنم واقعی اونجاست !!!

عزرائیل: امیلی بچه بازی نیست بحث جدیه ... بحث امنیت بچه مونه

*با تمسخر خندیدم *

امیلی :بچه مون !؟ ... الان شدی بهترین پدر دنیا ؟

*مچ دستم رو گرفت و منو به خودش نزدیک تر کرد ، برای لحظه ای برق نگرانی رو توی چشم هاش دیدم اما اهمیتی ندادم *

عزرائیل: امیلی من اینکارو بخاطر خودت و بچه مون میکنم تو هیچ حق انتخابی نداری و با زبون خوش بهت میگم باید برگردی بهشت !

*سیلی محکمی بهش زدم و خشکش زد*

امیلی : اگه یکبار دیگه بهم نزدیک بشی قول میدم خودم رو با بچه ی تو شکمم بکشم

*با چشم های گشاد بهم خیره شد *

امیلی: تو هیچ حق پدری برای بچه ی من نداری ... من میدونم که نگران وارث خاندانت هستی اما باید یه فکر دیگه ای براش بکنی چون من و بچه م به اونجا برنمیگردیم

*اشک هام سرازیر شد *

امیلی : تو خودت این بلا رو سر من آوردی عزی ... خودت منو نابود کردی .. تو همه چیز رو نابود کردی

*پشت بهش کردم و شروع کردم به دور شدن *

عزرائیل: امیلی قسم میخورم اکه برنگشتی جهنم و بهشت رو به جنگ مجبور میکنم ...اگه شده جنگ راه میندازم و برت میگردونم !

*بدون توجه به حرف هاش ازش فاصله گرفتم ، وقتی کنار الستور رسیدم بدون گفتن هیچ حرفی راه افتادم سمت هتل و الستور هم دنبالم اومد *
دیدگاه ها (۶۷)

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

پارت 182

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

+احمقا این خونه دست منهو آستینم رو زدم بالا تا ببینمکل کلاس ...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط